Gifts
You can be the first to send me a gift!
Send me a gift now!
Albums
-
Alkozay
(5 photos)
Profile
Basic
- Gender:Male
- Age:21
- Ethnicity:Asian
- Occupation:Computer related (software)
- Country:Afghanistan
- City :Kabul
- Hometown(s):Shehr-e-now
Personal
- About me:تیغ عشق
جواني عاشق،كنار چشمه ،راه بر معشوقه خويش بست و زبان به شكوه گشود.دختر گفت:هنوزعشق تو بر من ثابت نشده؟!
جوان گفت:حكم آنچه تو فرمايي...دختر، تپه كنار روستا را نشان داد گفت:اگرطالب مني ،پيراهن از تن بيرون آر و از بالاي تپه پر از تيغ تا به پايين غلت زنان بيا...جوان بي درنگ چنين كرد.
وقتي با تن خونين، كنار معشوق روي زمين افتاد ، دلبر پشيمان از كار خويش،سر عاشق را به دامن گرفت و درحاليكه گريه مي كرد با دستان ظریفش ، تيغ ها را از بدنش بيرون ميكشيد.عاشق هم گريست .معشوق گفت:به سبب ظلم من مي گريي؟جوان گفت:نه ،براي خويش مي گريم كه چرا تیغ بيشتری در بدنم فرو نرفت ،تا کمی بیشتردستان مهربانت را روي بدنم احساس نمايم... - Language:Pashtu,Dari,English,Urdo,Hindi
- Interests:Study
- Favorite books:Holy QurAn
- Favorite music:Afghani, Indian, POP
- Favorite movies:Love story
- Places I've Traveled To:Pakistan, India and Dubai.
- I'm looking for:true and real friends....
Dating
Contact
To get aryan92's msn, yahoo, aim or icq directly, please upgrade your account to royal membership.Education
- College/University:
- Associate's Degree Preston Kardan University [ 2009 - Present ]
Work Experience
- one of Communication Company, [ 2005 - Present ]
- IBP Sharp ( Ideal Business Products) [ 2002 - 2005 ]
See All 5 Profile Photos Profile Photos
Journals
Wednesday,Jul 1 2009, 07:45:14 AMبگو که دوستم داری...
چشمانش پر از اشک بود به من نگاه کرد و گفت : فقط امروز برای مدت زیادی از برم میروی بگو
که دوست دارم به چشمانش خیره شدم قطره های اشک را از چشمانش زدودم و بر لبانش بوسه ای زدم اما نگفتم که دوسش دارم روزی که به سوی او رفتم آنقدر خوشحال شد که خود را به آغوش من انداخت و سرش را بر روی سینه ام فشرد و گفت امروز بگو دوسم داری دستهای سفید و بلندش را گرفتم اما باز نگفتم که دوسش دارم . ماهها گذشت در بستر بیماری افتاد با چند شاخه گل میخک سرخ به دیدارش رفتم کنار بالینش نشستم او را نگاه کردم به من گفت : بگو که دوسم داری میترسم که دیگر هیچ وقت این کلمه را از دهانت نشنوم اما باز بوسه ای بر لبانش زدم و رفتم . وقتی که آن روز به بالینش رفتم روی صورتش پارچه ای سفید بود وحشت زده وحیران پارچه را کنار زدم تازه فهمیدم چقدر دوسش دارم فریاد زدم : به خدا دوست دارم اما....
Guestbook
6/15/2009 7:23 AMSallam Aryan,
هیچ کس ویرانی ام را حس نکرد
وسعت تنهایم را حس نکرد
در میان لحظه های تلخ من
هیچ کس غربت تنهای ام را حس نکرد

















































6/17/2009 11:48 AMSallam,