<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>

<rss version="2.0" xmlns:blogChannel="http://backend.userland.com/blogChannelModule">

<channel>
<title>aryan92's Homepage</title>
<link>http://www.zorpia.com/aryan92</link>
<description></description>
<pubDate>Fri, 01 Jan 2010 08:25 EST</pubDate>
<lastBuildDate>Fri, 01 Jan 2010 08:25 EST</lastBuildDate>
<generator>Zorpia.com</generator>

<item>
<title>بگو که دوستم داری...</title>
<link>http://www.zorpia.com/aryan92/journal/1914492</link>
<description>&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial; ">&lt;font class="Apple-style-span" color="#FF7D3D">&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium; ">&lt;br />چشمانش پر از اشک بود به من نگاه کرد و گفت : فقط امروز برای مدت زیادی از برم میروی بگو&#160;&lt;br />که دوست دارم به چشمانش خیره شدم قطره های اشک را از چشمانش زدودم و بر لبانش بوسه ای زدم اما نگفتم که دوسش دارم روزی که به سوی او رفتم آنقدر خوشحال شد که خود را به آغوش من انداخت و سرش را بر روی سینه ام فشرد و گفت امروز بگو دوسم داری دستهای سفید و بلندش را گرفتم اما باز نگفتم که دوسش دارم . ماهها گذشت در بستر بیماری افتاد با چند شاخه گل میخک سرخ به دیدارش رفتم کنار بالینش نشستم او را نگاه کردم به من گفت : بگو که دوسم داری میترسم که دیگر هیچ وقت این کلمه را از دهانت نشنوم اما باز بوسه ای بر لبانش زدم و رفتم . وقتی که آن روز به بالینش رفتم روی صورتش پارچه ای سفید بود وحشت زده وحیران پارچه را کنار زدم تازه فهمیدم چقدر دوسش دارم فریاد زدم : به خدا دوست دارم اما....&lt;/span>&lt;/font>&lt;/span>

</description>
<category>Personal</category>
<guid isPermaLink="true">http://www.zorpia.com/aryan92/journal/1914492</guid>
<pubDate>Wed, 01 Jul 2009 02:45 EST</pubDate>
</item>

</channel>
</rss>