350 Page Views
Welcome To My Homepage
 

Status

sattar I am finding my sweat heart!

Gifts

Awww...I have no gifts.
You can be the first to send me a gift!
Send me a gift now!

Profile

Basic
Personal
Dating

Journals

Monday,Jul 6 2009, 06:02:48 PMفقط تو

چه زیباست به خاطر تو زیستن و برای تو ماندن و به پای تو سوختن و چه تلخ و غم انگیز است دور از تو بدون خوشبختی زیستن و برای تو گریستن و به عشق و دنیای تو نرسیدن. ای کاش واقف بودی که بدون تو مرگ گواراترین زندگی است و بدون تو و بدور از دست های مهربان تو و بدون قلب حساست زندگی چه تلخ و ناشکیباست

Monday,Jul 6 2009, 05:57:18 PMمنتظرت هستم

باز حنجره ها تنگ است و ناله ها خشکیده در چشمهای سرد

باز نم نم اشکهای دلم در درون خونابه می شوند در جوششی خموش و بی صدا ...

Read More...

Friday,Jul 3 2009, 01:33:51 PMای کاش

کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگیم نقاشی روی دیوار بود

ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم

ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم

Forum Topics

Subject Replies Score Time
همسرداری و روابط دختر و پسر 0 7/15/2009

Guestbook

7/12/2009 5:05 PMsalam azizan

ashkedost146
sattar 17, sunndalsøra, Norway
benandagan e aziz va dost dashtany az hamaye shoma khahish mekonam ke darmovrede homepage man nazir bedid...
dostetan daram

7/7/2009 9:20 PMشمع باشم

ashkedost146
sattar 17, sunndalsøra, Norway
دوست دارم شمع باشم در دل شبهای بسوزم

روشنی بخشم میان جمع و خود تنها بسوزم

شمع باشم اشک بر خاکستر پروانه ریزم

یا سمندر گردم و در شعله بی پروانه بسوزم

لاله یی تنها شوم در دامن صحرا برویم

کوه آتش گردم و در حسرت دریا بسوزم

ماه گردم و در شب تار سیه روزان بتابم

شعله آهی شوم خود را از سر تا پا بسوزم

اشک شبنم باشم و بر گونه گلها بلغزم

برق لبخندی شوم در غنچه لبها بسوزم

یا ز همت پر بسایم بر ثریا همچون عنقا

با بسازم آن قدر با آتش دل تا بسوزیم.

7/7/2009 9:12 PMیکی را دوست میدارم

ashkedost146
sattar 17, sunndalsøra, Norway
یکی را دوست میدارم

ولی افسوس،او هرگز نمی داند

نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاه من که

او را دوست می دارم

ولی افسوس

او هرگز نگاهم را نمی خواند

به برگ گل نوشتم من که

او را دوست می دارم

ولی افسوس

او برگ گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند

به مهتاب گفتم ای مهتاب

سر راهت به کوی او سلام من رسان و گو که

او را دوست می دارم

ولی افسوس

یکی ابر سیه آمد ز ره روی ماه تابان را بپوشانید

صبا را دیدم و گفتم،صبا دستم به دامنت

بگو از من به دلدارم که

او را دوست می دارم

ولی افسوس

ز ابر تیره برقی جست وقاصد را میان ره بسوزانید

کنون وامانده از هرجا دگر با خود کنم نجوا

یکی را دوست می دارم

ولی افسوس

او هرگز نمی داند!!!


Post Comment
Subject:
Body: