Status
Nazi hay everyone how is new "ME"????
Gifts
You can be the first to send me a gift!
Send me a gift now!
Albums
-
some of my fav iranian singers!
(8 photos)
-
my fav collection
(9 photos)
-
Me
(15 photos)
-
oil on canves
(6 photos)
Profile
Personal
- About me:just don't ask....lol
- Language:English,Urdu and Farsi
- Interests:playing games on playstation,makeover
- Clubs & Organizations:none
- Favorite books:I love all the love stories!
- Favorite music: persian,hindi,arabic,english...dependzz on my mood
- Favorite TV programs: * I like * friends * singing and dancing contist. * I like * friends * singing and dancing contist. * ophara * doctores tv
- Favorite movies: While u were sleepi * Nacho Libra * walk in the cloud * the lake house * i know who killed me * the nannys diery * women on top * badshah * fools rush in * the saint , and last but not least How to loose a guy in 10 days!
- Places I've Traveled To:Iran,Pakistan :D
- I'm looking for:good people (which r hard to find)
Dating
- Sexual Orientation:Straight
- Dating Status:In a Relationship
- Body Type:Average
- Eye Color:Green
- Height:5'3
- Religion:Muslim
- Smoking Habit:social
- Drinking Habit:no
- Interested in Meeting for:Friends
- Currently Living with:Parents
- In a social setting, I'm:The life of the party, Social Butterfly
- TV watching habits:Dramas, Movies, Channel Hopper
- Sense of humor:Friendly, Other
Education
- College/University:
- Bachelor's Degree none UNIVERSITY of CENTRAL PUNJAB [ 2002 - 2004 ]
See All 22 Profile Photos Profile Photos
Guestbook
10/31/2009 7:56 PMsalam
mohad ali kh
18, Denmark
Asalam nazi
kaise hai app?
we created new group about Peace Passion Purity
we will be very happy to have u with us
http://groups.zorpia.com/group/purity_passion_peace
tc
kaise hai app?
we created new group about Peace Passion Purity
we will be very happy to have u with us
http://groups.zorpia.com/group/purity_passion_peace
tc
10/31/2009 3:19 AMhi
rpandey21
, Hyderabad, Pakistan
WANT BACK TA!
Hi, Send this butterfly for at least 19 people.
including me .. if you want me well.
If you receive at least 7 ... back ...
.. You will receive good news.
Let's see how many butterflies you will receive.
bjus
██▓ ▓██
██▓▒ \ / ´▒▓██
██▓▒▒ █ █ ▒▒▓██
██▓▒▒▒ █ ▒▒▒▓██
██▓ADORO MUITO▓██
█▓▒VOCÊ!▓█
█▓▒▒ █ ▒▒▓█
█▓▒▒ █ ▒▒▓█
█▓▒ ▒▓█
Love ♥ ┼ 9 ♥ ♥
Love ♥ ┼ 9 ♥ ♥
Love ♥ ┼ 9 ♥ ♥
Love ♥ ┼ 9 ♥ ♥
Love ♥ ┼ 9 ♥ ♥
Love ♥ ┼ 9 ♥ ♥
Love ♥ ┼ 9 ♥ ♥
Love ♥ ┼ 9 ♥ ♥
Love ♥ ┼ 9 ♥ ♥
Love ♥ ┼ 9 ♥ ♥
Love ♥ ┼ 9 ♥ ♥
Hi, Send this butterfly for at least 19 people.
including me .. if you want me well.
If you receive at least 7 ... back ...
.. You will receive good news.
Let's see how many butterflies you will receive.
bjus
██▓ ▓██
██▓▒ \ / ´▒▓██
██▓▒▒ █ █ ▒▒▓██
██▓▒▒▒ █ ▒▒▒▓██
██▓ADORO MUITO▓██
█▓▒VOCÊ!▓█
█▓▒▒ █ ▒▒▓█
█▓▒▒ █ ▒▒▓█
█▓▒ ▒▓█
Love ♥ ┼ 9 ♥ ♥
Love ♥ ┼ 9 ♥ ♥
Love ♥ ┼ 9 ♥ ♥
Love ♥ ┼ 9 ♥ ♥
Love ♥ ┼ 9 ♥ ♥
Love ♥ ┼ 9 ♥ ♥
Love ♥ ┼ 9 ♥ ♥
Love ♥ ┼ 9 ♥ ♥
Love ♥ ┼ 9 ♥ ♥
Love ♥ ┼ 9 ♥ ♥
Love ♥ ┼ 9 ♥ ♥
10/30/2009 8:48 PM?
SEHR
40, Tehran, Iran
يك زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود.
چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود ،
تصميم گرفت براي گذراندن وقت كتابي خريداري كند. او يك بسته بيسكويت نيز خريد.
او بر روي يك صندلي دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن كتاب كرد.
در كنار او يك بسته بيسكويت بود و در كنارش مردي نشسته بود و داشت روزنامه مي خواند.
وقتي كه او نخستين بيسكويت را به دهان گذاشت ،
متوجه شد كه مرد هم يك بيسكويت برداشت و خورد.. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.
پيش خود فكر كرد: «بهتر است ناراحت نشوم ، شايد اشتباه كرده باشد.»
ولي اين ماجرا تكرار شد. هر بار كه او يك بيسكويت برمي داشت ،
آن مرد هم همين كار را مي كرد.
اين كار او را حسابي عصباني كرده بود ولي نمي خواست واكنش نشان دهد.
وقتي كه تنها يك بيسكويت باقي مانده بود ، پيش خود فكر كرد:
«حالا ببينم اين مرد بي ادب چه كار خواهد كرد؟»
مرد آخرين بيسكويت را نصف كرد و نصفش را خورد.
اين ديگه خيلي پررويي مي خواست!
او حسابي عصباني شده بود.
در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام كرد كه زمان سوار شدن به هواپيماست.
آن زن كتابش را بست ، چيزهايش را جمع و جور كرد
و با نگاه تندي كه به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت.
وقتي داخل هواپيما روي صندلي اش نشست ،
دستش را داخل ساكش كرد تا عينكش را داخل ساكش قرار دهد
و ناگهان با كمال تعجب ديد كه جعبه بيسكويتش آنجاست ، باز نشده و دست نخورده!
خيلي شرمنده شد!!
از خودش
بدش آمد . . .
يادش رفته بود كه
بيسكويتي كه خريده بود را داخل ساكش گذاشته بود.
آن مرد بيسكويتهايش را با او تقسيم كرده بود ،
بدون آنكه عصباني و برآشفته شده باشد
چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود ،
تصميم گرفت براي گذراندن وقت كتابي خريداري كند. او يك بسته بيسكويت نيز خريد.
او بر روي يك صندلي دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن كتاب كرد.
در كنار او يك بسته بيسكويت بود و در كنارش مردي نشسته بود و داشت روزنامه مي خواند.
وقتي كه او نخستين بيسكويت را به دهان گذاشت ،
متوجه شد كه مرد هم يك بيسكويت برداشت و خورد.. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.
پيش خود فكر كرد: «بهتر است ناراحت نشوم ، شايد اشتباه كرده باشد.»
ولي اين ماجرا تكرار شد. هر بار كه او يك بيسكويت برمي داشت ،
آن مرد هم همين كار را مي كرد.
اين كار او را حسابي عصباني كرده بود ولي نمي خواست واكنش نشان دهد.
وقتي كه تنها يك بيسكويت باقي مانده بود ، پيش خود فكر كرد:
«حالا ببينم اين مرد بي ادب چه كار خواهد كرد؟»
مرد آخرين بيسكويت را نصف كرد و نصفش را خورد.
اين ديگه خيلي پررويي مي خواست!
او حسابي عصباني شده بود.
در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام كرد كه زمان سوار شدن به هواپيماست.
آن زن كتابش را بست ، چيزهايش را جمع و جور كرد
و با نگاه تندي كه به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت.
وقتي داخل هواپيما روي صندلي اش نشست ،
دستش را داخل ساكش كرد تا عينكش را داخل ساكش قرار دهد
و ناگهان با كمال تعجب ديد كه جعبه بيسكويتش آنجاست ، باز نشده و دست نخورده!
خيلي شرمنده شد!!
از خودش
بدش آمد . . .
يادش رفته بود كه
بيسكويتي كه خريده بود را داخل ساكش گذاشته بود.
آن مرد بيسكويتهايش را با او تقسيم كرده بود ،
بدون آنكه عصباني و برآشفته شده باشد








































8 hrs agohiiiiiii.