تمام روز نگاه من
به چشمهای زندگیم خیره گشته بود
به آن دو چشم مضطرب ترسان
که از نگاه ثابت من میگریختند
و چون دروغگویان
به انزوای بی خطر پناه میآورند
کدام قله کدام اوج ؟
مگر تمامی این راههای پیچاپیچ
در آن دهان سرد مکنده
به نقطهء تلاقی و پایان نمیرسند ؟
به من چه دادید ، ای واژه های ساده فریب
و ای ریاضت اندامها و خواهش ها ؟
اگر گلی به گیسوی خود میزدم
از این تقلب ، از این تاج کاغذین
که بر فراز سرم بو گرفته است ، فریبنده تر نبود ؟
بهش نگین که من چقدر دوسش دارم
برای بردن دلش کوه رو شونه ام میزارم
بهش نگین دیوونه ی چشاش شدم
مست همه شیطونیاش عاشق خندهاش شدم
اگه بفهمه عاشقم میره و پیداش نمیشه
کی میدونه عاقبت این دله زارم چی میشه
اگه بگم دوسش دارم قلبشو پنهون میکنه
پیش چشای عاشقم رقیبو مهمون میکنه
بهش نگین که من چقدر دوسش دارم
برای بردن دلش کوه رو شونه ام میزارم
غزل رفتن سرودی بی وداعی و درودی
رفتی و از من گذشتی تو که یار من نبودی
اشک سردم را ندیدی در عشقو نخریدی
به دل تاریک شبهام نزدی نور امیدی
سر راهم ننشستی دل به این عاشق نبستی
رفتی و پشت سر خود همه پل ها رو شکستی
من میخواستم با تو باشم
با تو از خود م رها شم
تو ولی رفتی و از من دل بریدی
دل به راهی گنگ و نا غافل سپردی
اشک سردم را ندیدی در عشقو نخریدی
به دل تاریک شبهام نزدی نور امیدی
سر راهم ننشستی دل به این عاشق نبستی
رفتی و پشت سر خود همه پل ها رو شکستی
غزل رفتن سرودی بی وداعی و درودی
رفتی و از من گذشتی تو که یار من نبودی
فرشتگان روزی از خدا پرسیدند : بار خدایا تو كه بشر را اینقدر دوست داری غم را دیگر چرا آفریدی؟ خداوند گفت : غم را بخاطر خودم آفریدم چون این مخلوق من كه خوب می شناسمش تا غمگین نباشد به یاد خالق نمی افتد ...
همین امروز یا فردا تو را از دست خواهم داد
چگونه بگذرم از تو
بگویم هر چه با دا با د
تو خواهی رفت می دانم اگرچه دوستم داری
ودرشبهای من عمری گل فانوس می کاری
مگر هر قصه شیرین شبی پایان نمی گیرد ؟؟
و تو ان قصه ای هستی که بی پایان می میرد
پس از تو تا ابد مثل خزان متروک می مانم
سراغ از من نمی گیرد اقاقی خوب می انم
و مثل پشته ای هیزوم و خواهد شد
و عمرش به همین اتش فقط محدود خواهد شد
منم با رفتنت بی شک شوم خاکستری خاموش
که داغ مرگ را
تنها به سختی می کشد بر دوش
بهشت من! بدون تو فقط هم صحبتم اه است
مگر این را نمی دانی که دوزخ بی تو در راه است؟؟
نمی دانم چرا پرم از دلهره بی تو و می افتد به جان من غمی مثل خوره بی تو...
تمام لحظه هایم را هراس الود می بینم
فقط نا باوری را از درخت عمر میچینم
مرا با این پریشانی کسی جز من نمی فهمد
شکستن های روحم را کسی جز تن نمیفهمد
همیشه فکر میکردم برایت ارزو هستم
همان یک روزن نوری را که داری پیش رو هستم
ولی اکنون می بینم تمامش خواب بود و بس
خیال تشنه از رویا فقط سراب بود و بس
مسیر چشمانت را
شبی ناگاه گم کردم
چراغی نیست راهی نه
چگونه بی تو برگردم؟؟؟؟؟؟؟
نمی دانی چقدر از این شب دل تنگ می ترسم
از اواز تنهایی از این اهنگ می ترسم
تو دستم را نمی گیری که از این خاک برخیزم
و به سوی اسمانی که بنام توست بگریزم
سرنوشت من همیشه مقیم درد اباد است
کدامین دست ویرانگر در خوشبختنیم را بست؟
ببین ای دوست که مرگ دل چگونه سوگوارم کرد
رسید لحظه اندوه بار خواب و بیقرارم کرد
دلم در بستر دوری بسان بید می لرزد
به جانت جان شیرینم به دیدارت نمی ارزد
salam farid joon khoobi azize delam? have a good weekend
2/21/2008 4:16 AM
moeen.zia, 39 Mashhad Iran
روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود باسرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت. ناگهان ازبين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبيل او برخوردكرد . مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديدكه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت و اورا سرزنش كرد.پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند. پسرك گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبورمي كند. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم. براي اينكه شما را متوقف كتم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم". مرد بسيار متاثر شد و از پسر عذر خواهي كرد. برادرپسرك را بلند كرد و روي صندلي نشاند و سوار اتومبيل گرانقيمتش شد و به راهش ادامه داد.
در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوندبراي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند !خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف ميزند. اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم،
او مجبورمي شود پاره آجربه سمت ما پرتاب كند. اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه !
بايد درك كرد و دوست داشت نه اينكه دوست داشت ودرك كرد)ابوعلي سينا)
هر كار تصوير فردي است كه آنرا انجام داده،تصوير كار خود را با زيبايي ترسيم
وانگري به هنر است نه به مال، و بزرگي به عقل است نه به سال.
« سعدي »
اينشتين : من مي خواهم بدانم (خدا ) چگونه اين جهان را خلق كرده است . علاقه اي به اين يا آن پديده ندارم . در( طيف) اين يا آن عنصر لطفي نمي بينم . من ميخواهم انديشه هاي ( او ) را بدانم باقي چزييات است .
خواجه عبدالله انصاري : تا تو مرا بد خواهي و خود را نيك ، نه مرا بد آيد و نه تو را نيك .
لقمان خطاب به فرزندش : پسرم بزرگترين نفرين آنست كه همه چيز را تجربه كني
ولتر : زر اندوزاني كه براي مال دنيا كيسه دوخته اند بدانند كه لباس آخرت جيب ندارد .
چبرا ن خليل چبران : بهترين اشخاص كساني هستند كه اگر آنها را تعريف كرديد خجل شوند و اگر آنها را بد گفتيد سكوت كنند .
بودا : آن كه خوشي خود را در رنج ديگران بجويد ، هر گز روي خوشي نمي بيند .
يکي از نماد هاي مقدس مسيحيت ، تصوير پليکان است. پليکان هرگاه هيچ غذايي براي خوردن نيابد، منقار خود رادر گوشتش فرو مي برد تا بچه هايش را غذا دهد. ما اغلب قادر نيستيم برکتي را که دريافت کرده ايم ، درک کنيم . داستاني درباره پليکان وجود دارد که در يک زمستان سخت ، گوشت خودش را در اختيار فرزندانش گذاشت و خود را قرباني کرد. وقتي سرانجام از ضعف در گذشت ،يکي از جوجه ها به ديگري گفت: بالاخره راحت شديم از خوردن غذاي تکراري خسته شدم!!
در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند. يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هماتاقيش روي تخت بخوابد.
آنها ساعتها با يكديگر صحبت ميكردند، از همسر، خانواده، خانه، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف ميزدند.
هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مينشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره ميديد براي هماتاقيش توصيف ميكرد. بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن اوصاف دنياي بيرون ، روحي تازه ميگرفت.
اين پنجره ، رو به يك پارك بود كه درياچه زيبايي داشت مرغابيها و قوها در درياچه شنا ميكردند و كودكان با قايقهاي تفريحيشان در آب سر گرم بودند. درختان كهن ، به منظره بيرون ، زيبايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دوردست ديده ميشد. همان طور كه مرد كنار پنجره اين جزئيات را توصيف ميكرد ، هماتاقيش چشمانش را ميبست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم ميكرد.
روزها و هفتهها سپري شد.
يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام كردن آنها آب آورده بود ، جسم بيجان مرد كنار پنجره را ديد كه با آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه مرد را از اتاق خارج كنند.
مرد ديگر تقاضا كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را با رضايت انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد، اتاق را ترك كرد.آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بيندازد . بالاخره او ميتوانست اين دنيا را با چشمان خودش ببيند.
در كمال تعجب ، او با يك ديوار مواجه شد.
مرد ، پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هماتاقيش را وادار ميكرده چنين مناظر دلانگيزي را براي او توصيف كند !
پرستار پاسخ داد: شايد او ميخواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابينا بود و حتي نميتوانست ديوار را ببيند.
چگونه آينده اي درخشان داشته باشيم ؟
بدانيم كه زندگي هميشه عادلانه با ما برخورد نمي كند. آنچه مجبور به قبولش هستيم ، بپذيريم و مواردي را كه قادر به تغييرشان هستيم تغيير دهيم.
2- قبل از انجام هر كاري درباره آن خوب فكر كنيم. يك لحظه بي دقتي سال ها پشيماني و اندوه را به همراه مي آورد.
3- در جست و جوي زيبائي موجود در زندگي ، طبيعت و مردم باشيم.
4- سپاسگذار دارائي هاي مادي خود ، مردم و لحظاتي كه سپري مي شوند ، باشيم.
5- تمام سعي و تلاش خود را براي بوجود آوردن سرگرمي هاي مفيد به كار گيريم. اين راه بهترين روش براي بوجود آوردن رشته هاي محبت بين ديگران و خودمان است و خاطرات زيبائي را ترسيم مي نمايد.
6- زماني را به خود اختصاص دهيم و كاري را انجام دهيم كه ار آن لذت مي بريم و هيچ گونه احساس گناهي از انجام دادن آن نداشته باشيم.
7- ديگران را بدون قضاوت كردن درباره شان بپذيريم و بدانيم هر فرد با ديگري متفاوت است.
8- ديگران را ببخشيم ، زيرا دلخور بودن از ديگران بيشتر خود ما را مي آزارد.
9- ذهن خودمان را براي ديده هاي جديد آماده كنيم و از سعي و تلاش نترسيم.
10- در ذهن خود برنامه هايي را تصور كنيم و به سوي چيزي كه مي خواهيم ، حركت كنيم
شما همان چيزي هستيد که فکر ميکنيد
شما همان چيزي هستيد كه فكر مي كنيد و در عين حال مي توانيد نيازهايتان را نيز احساس كنيد. پس هدفي والا براي خود تعيين كنيد و در راه تحقق آن نهايت تلاشتان را به كار ببنديد.
تمامي احساسات، عقايد و دانش ما به افكار دروني مان ـ آگاهانه يا غيرآگاهانه ـ بستگي دارد و چه بدانيم يا ندانيم تحت كنترل هستيم و مي توانيم مثبت يا منفي، مشتاق يا بي تفاوت، فعال يا غيرفعال باشيم.
بزرگ ترين فرق بين مردم، رفتار و طرز برخورد آنان است. براي برخي، يادگيري لذتبخش و هيجان انگيز است، براي ديگران سخت و خسته كننده و براي بسياري ديگر، يادگيري فقط كاري ضروري براي پيدا كردن شغلي مناسب محسوب مي شود.
رفتارها و طرز برخورد ما در حال حاضر عادت ناميده مي شود كه به علت دريافت بازخورد از طرف والدين، دوستان، جامعه و خودمان شكل مي گيرد و در واقع تصويري است از ما وجهان ما.
اين رفتارها غالباً به وسيله گفتگوي دروني كه مرتباً با خود ـ آگاهانه يا غيرآگاهانه ـ داريم، تقويت مي شوند. در واقع اولين گام براي تغييررفتار، تغيير گفتگوي دروني ماست. يكي از روش هاي تغيير عبارت است از تعهد، كنترل وچالش.
تعهد
در خود تعهد و الزام مثبت به خود، يادگيري، كار، خانواده، دوستان، طبيعت و ديگر چيزهاي با ارزش ايجاد كنيد. به خود و ديگران ارج نهيد. در آرزوي موفقيت باشيد. با شوق و اشتياق زندگي كنيد و كارهايتان را انجام دهيد.
كنترل
فكر خود را روي چيزهاي مهم متمركزكنيد. براي چيزهايي كه به آن ها فكر مي كنيد و كارهايي كه انجام مي دهيد هدف و اولويت تعيين كنيد، از قبل تمامي فعاليت هاي خود را در ذهن تصور و مرور كنيد. براي مقابله با مشكلات، استراتژي داشته باشيد، ياد بگيريد كه چگونه به خود آرامش بدهيد. ازموفقيت ها لذت ببريد و با خود روراست باشيد.
چالش
مشوق خود باشيد. هر روز رفتار خود را تغيير دهيد و بهبود بخشيد. تمام تلاش خود را به كار ببنديد و به عقب برنگرديد. يادگيري و تغيير را غنيمت بشماريد. چيزهاي نو را امتحان كنيد. گزينه ها و انتخاب هاي مختلف را درنظر بگيريد. با افراد جديد آشنا شويد. هر چيزي را كه نمي دانيد بپرسيد. مواظب سلامت جسماني و روحي خود باشيد. مثبت گرا باشيد. مطالعات نشان داده كه افراد داراي اين مشخصات در اوقات خوش، برنده هستند و در شرايط سخت، محكم و قوي به زندگي ادامه مي دهند. تحقيقات همچنين نشان داد مردمي كه آگاهانه گفتگوي دروني و غرور خود را اصلاح مي كنند، غالباً خيلي سريع در رفتارشان بهبود حاصل مي شود. انرژي آنها افزايش مي يابد و همه چيز به نظر بهتر مي آيد.
تعهد، كنترل و چالش به ساخت اعتماد به نفس و ايجاد تفكر مثبت كمك مي كنند.
7 پيشنهاد براي ايجاد تفكر مثبت
ـ در هر طبقه اي، در جست و جوي افراد مثبت براي ايجاد ارتباط باشيد.
ـ در هر سخنراني، در جست و جوي ايده هاي جالب باشيد.
ـ در هر فصل كتاب، در جست و جوي مفهوم هايي باشيد كه براي شما مهم هستند.
ـ با هر دوستي، درباره ايده جديدي كه به تازگي يادگرفته ايد، صحبت كنيد.
ـ از هر معلمي سئوال هاي خود را بپرسيد.
ـ ليستي از اهداف، افكار و رفتار مثبت خودتان تهيه كنيد.
ـ به خاطر داشته باشيد، شما همان چيزي هستيد كه فكر مي كنيد
تاريک ترين زمان شب نزديکترين زمان به سپيده صبح است
ملاي رومي داستان مردي را نقل مي كند كه لب به ذكر خدا گشوده داشت و...
آن يكي الله مي گفتي شبي
تا كه شيرين گردد از ذكرش لبي
گفت شيطانش خمش اي سخت روي
چند الله گويي اي بسيارگوي
اين همه الله گفتي از عتو
خود يكي الله را لبيك كو؟
او شكسته دل شد و بنهاد سر
ديد در خواب او خضر را در خضر
گفت، هان! از ذكر چون وامانده اي
ك ي پشيماني از آن كش خوانده اي
گفت لبيكم نمي آيد جواب
زآن همي ترسم كه باشم ردّ باب
گفت با او كه خدا گفت اين به من
كه برو با او بگو اي ممتحن!
آن همه سوز و گدازت پيك ماست
زير هر الله تو لبيك هاست
پيرمردي پسر جواني داشت که بسيار گناه مي کرد براي انکه او را متوجه گناهان خود کند روزي به او گفت به ازاي هر گناهي که انجام مي دهد ميخي بر تخته اي بکوبد.روزها گذشت و پسر فرمان پدر را اجابت مي کرد تا اينکه روزي رسيد که جايي براي کوبيدن ميخ بر روي تخته وجود نداشت. پسر به خود آمد و پريشان به سوي پدر رفت پدر به او گفت اينبار به ازاي هر کار نيکي که مي کني يک ميخ از آن تخته جدا کن. پس از گذشت ماهها يک روز پسر خوشحال به سمت پدر رفت در حالي که آن تخته چوب خالي از ميخ شده بود.پدر تخته را به پسر نشان داد و گفت روح آدمي مثل اين تخته چوب مي باشد تو همه ميخها را در آوردي ولي اثر آنها بر روي تخته چوب باقيست. گناهان هم همان کاري را با روح مي کنند که اين ميخ ها با تخته کردند
شادماني را وقتي براي خود ميخواهيم از ما مي گريزد و وقتي براي ديگران ميخواهيم خودمان هم پيداش مي كنيم.
آزمودم زندگي دشت غم است
شاديش اندوه و عيشش با غم است
عمر كوته، آرزوها دراز
كارها بسيار و فرصتها كم است
amol
Iran
به چشمهای زندگیم خیره گشته بود
به آن دو چشم مضطرب ترسان
که از نگاه ثابت من میگریختند
و چون دروغگویان
به انزوای بی خطر پناه میآورند
کدام قله کدام اوج ؟
مگر تمامی این راههای پیچاپیچ
در آن دهان سرد مکنده
به نقطهء تلاقی و پایان نمیرسند ؟
به من چه دادید ، ای واژه های ساده فریب
و ای ریاضت اندامها و خواهش ها ؟
اگر گلی به گیسوی خود میزدم
از این تقلب ، از این تاج کاغذین
که بر فراز سرم بو گرفته است ، فریبنده تر نبود ؟
Iran
برای بردن دلش کوه رو شونه ام میزارم
بهش نگین دیوونه ی چشاش شدم
مست همه شیطونیاش عاشق خندهاش شدم
اگه بفهمه عاشقم میره و پیداش نمیشه
کی میدونه عاقبت این دله زارم چی میشه
اگه بگم دوسش دارم قلبشو پنهون میکنه
پیش چشای عاشقم رقیبو مهمون میکنه
بهش نگین که من چقدر دوسش دارم
برای بردن دلش کوه رو شونه ام میزارم
غزل رفتن سرودی بی وداعی و درودی
رفتی و از من گذشتی تو که یار من نبودی
اشک سردم را ندیدی در عشقو نخریدی
به دل تاریک شبهام نزدی نور امیدی
سر راهم ننشستی دل به این عاشق نبستی
رفتی و پشت سر خود همه پل ها رو شکستی
من میخواستم با تو باشم
با تو از خود م رها شم
تو ولی رفتی و از من دل بریدی
دل به راهی گنگ و نا غافل سپردی
اشک سردم را ندیدی در عشقو نخریدی
به دل تاریک شبهام نزدی نور امیدی
سر راهم ننشستی دل به این عاشق نبستی
رفتی و پشت سر خود همه پل ها رو شکستی
غزل رفتن سرودی بی وداعی و درودی
رفتی و از من گذشتی تو که یار من نبودی
Tehran
Iran
فرشتگان روزی از خدا پرسیدند : بار خدایا تو كه بشر را اینقدر دوست داری غم را دیگر چرا آفریدی؟ خداوند گفت : غم را بخاطر خودم آفریدم چون این مخلوق من كه خوب می شناسمش تا غمگین نباشد به یاد خالق نمی افتد ...
Iran
همین امروز یا فردا تو را از دست خواهم داد
چگونه بگذرم از تو
بگویم هر چه با دا با د
تو خواهی رفت می دانم اگرچه دوستم داری
ودرشبهای من عمری گل فانوس می کاری
مگر هر قصه شیرین شبی پایان نمی گیرد ؟؟
و تو ان قصه ای هستی که بی پایان می میرد
پس از تو تا ابد مثل خزان متروک می مانم
سراغ از من نمی گیرد اقاقی خوب می انم
و مثل پشته ای هیزوم و خواهد شد
و عمرش به همین اتش فقط محدود خواهد شد
منم با رفتنت بی شک شوم خاکستری خاموش
که داغ مرگ را
تنها به سختی می کشد بر دوش
بهشت من! بدون تو فقط هم صحبتم اه است
مگر این را نمی دانی که دوزخ بی تو در راه است؟؟
نمی دانم چرا پرم از دلهره بی تو و می افتد به جان من غمی مثل خوره بی تو...
تمام لحظه هایم را هراس الود می بینم
فقط نا باوری را از درخت عمر میچینم
مرا با این پریشانی کسی جز من نمی فهمد
شکستن های روحم را کسی جز تن نمیفهمد
همیشه فکر میکردم برایت ارزو هستم
همان یک روزن نوری را که داری پیش رو هستم
ولی اکنون می بینم تمامش خواب بود و بس
خیال تشنه از رویا فقط سراب بود و بس
مسیر چشمانت را
شبی ناگاه گم کردم
چراغی نیست راهی نه
چگونه بی تو برگردم؟؟؟؟؟؟؟
نمی دانی چقدر از این شب دل تنگ می ترسم
از اواز تنهایی از این اهنگ می ترسم
تو دستم را نمی گیری که از این خاک برخیزم
و به سوی اسمانی که بنام توست بگریزم
سرنوشت من همیشه مقیم درد اباد است
کدامین دست ویرانگر در خوشبختنیم را بست؟
ببین ای دوست که مرگ دل چگونه سوگوارم کرد
رسید لحظه اندوه بار خواب و بیقرارم کرد
دلم در بستر دوری بسان بید می لرزد
به جانت جان شیرینم به دیدارت نمی ارزد
Mashhad
Iran
روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود باسرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت. ناگهان ازبين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبيل او برخوردكرد . مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديدكه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت و اورا سرزنش كرد.پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند. پسرك گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبورمي كند. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم. براي اينكه شما را متوقف كتم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم". مرد بسيار متاثر شد و از پسر عذر خواهي كرد. برادرپسرك را بلند كرد و روي صندلي نشاند و سوار اتومبيل گرانقيمتش شد و به راهش ادامه داد.
در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوندبراي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند !خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف ميزند. اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم،
او مجبورمي شود پاره آجربه سمت ما پرتاب كند. اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه !
بايد درك كرد و دوست داشت نه اينكه دوست داشت ودرك كرد)ابوعلي سينا)
هر كار تصوير فردي است كه آنرا انجام داده،تصوير كار خود را با زيبايي ترسيم
وانگري به هنر است نه به مال، و بزرگي به عقل است نه به سال.
« سعدي »
اينشتين : من مي خواهم بدانم (خدا ) چگونه اين جهان را خلق كرده است . علاقه اي به اين يا آن پديده ندارم . در( طيف) اين يا آن عنصر لطفي نمي بينم . من ميخواهم انديشه هاي ( او ) را بدانم باقي چزييات است .
خواجه عبدالله انصاري : تا تو مرا بد خواهي و خود را نيك ، نه مرا بد آيد و نه تو را نيك .
لقمان خطاب به فرزندش : پسرم بزرگترين نفرين آنست كه همه چيز را تجربه كني
ولتر : زر اندوزاني كه براي مال دنيا كيسه دوخته اند بدانند كه لباس آخرت جيب ندارد .
چبرا ن خليل چبران : بهترين اشخاص كساني هستند كه اگر آنها را تعريف كرديد خجل شوند و اگر آنها را بد گفتيد سكوت كنند .
بودا : آن كه خوشي خود را در رنج ديگران بجويد ، هر گز روي خوشي نمي بيند .
يکي از نماد هاي مقدس مسيحيت ، تصوير پليکان است. پليکان هرگاه هيچ غذايي براي خوردن نيابد، منقار خود رادر گوشتش فرو مي برد تا بچه هايش را غذا دهد. ما اغلب قادر نيستيم برکتي را که دريافت کرده ايم ، درک کنيم . داستاني درباره پليکان وجود دارد که در يک زمستان سخت ، گوشت خودش را در اختيار فرزندانش گذاشت و خود را قرباني کرد. وقتي سرانجام از ضعف در گذشت ،يکي از جوجه ها به ديگري گفت: بالاخره راحت شديم از خوردن غذاي تکراري خسته شدم!!
در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند. يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هماتاقيش روي تخت بخوابد.
آنها ساعتها با يكديگر صحبت ميكردند، از همسر، خانواده، خانه، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف ميزدند.
هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مينشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره ميديد براي هماتاقيش توصيف ميكرد. بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن اوصاف دنياي بيرون ، روحي تازه ميگرفت.
اين پنجره ، رو به يك پارك بود كه درياچه زيبايي داشت مرغابيها و قوها در درياچه شنا ميكردند و كودكان با قايقهاي تفريحيشان در آب سر گرم بودند. درختان كهن ، به منظره بيرون ، زيبايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دوردست ديده ميشد. همان طور كه مرد كنار پنجره اين جزئيات را توصيف ميكرد ، هماتاقيش چشمانش را ميبست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم ميكرد.
روزها و هفتهها سپري شد.
يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام كردن آنها آب آورده بود ، جسم بيجان مرد كنار پنجره را ديد كه با آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه مرد را از اتاق خارج كنند.
مرد ديگر تقاضا كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را با رضايت انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد، اتاق را ترك كرد.آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بيندازد . بالاخره او ميتوانست اين دنيا را با چشمان خودش ببيند.
در كمال تعجب ، او با يك ديوار مواجه شد.
مرد ، پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هماتاقيش را وادار ميكرده چنين مناظر دلانگيزي را براي او توصيف كند !
پرستار پاسخ داد: شايد او ميخواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابينا بود و حتي نميتوانست ديوار را ببيند.
چگونه آينده اي درخشان داشته باشيم ؟
بدانيم كه زندگي هميشه عادلانه با ما برخورد نمي كند. آنچه مجبور به قبولش هستيم ، بپذيريم و مواردي را كه قادر به تغييرشان هستيم تغيير دهيم.
2- قبل از انجام هر كاري درباره آن خوب فكر كنيم. يك لحظه بي دقتي سال ها پشيماني و اندوه را به همراه مي آورد.
3- در جست و جوي زيبائي موجود در زندگي ، طبيعت و مردم باشيم.
4- سپاسگذار دارائي هاي مادي خود ، مردم و لحظاتي كه سپري مي شوند ، باشيم.
5- تمام سعي و تلاش خود را براي بوجود آوردن سرگرمي هاي مفيد به كار گيريم. اين راه بهترين روش براي بوجود آوردن رشته هاي محبت بين ديگران و خودمان است و خاطرات زيبائي را ترسيم مي نمايد.
6- زماني را به خود اختصاص دهيم و كاري را انجام دهيم كه ار آن لذت مي بريم و هيچ گونه احساس گناهي از انجام دادن آن نداشته باشيم.
7- ديگران را بدون قضاوت كردن درباره شان بپذيريم و بدانيم هر فرد با ديگري متفاوت است.
8- ديگران را ببخشيم ، زيرا دلخور بودن از ديگران بيشتر خود ما را مي آزارد.
9- ذهن خودمان را براي ديده هاي جديد آماده كنيم و از سعي و تلاش نترسيم.
10- در ذهن خود برنامه هايي را تصور كنيم و به سوي چيزي كه مي خواهيم ، حركت كنيم
شما همان چيزي هستيد که فکر ميکنيد
شما همان چيزي هستيد كه فكر مي كنيد و در عين حال مي توانيد نيازهايتان را نيز احساس كنيد. پس هدفي والا براي خود تعيين كنيد و در راه تحقق آن نهايت تلاشتان را به كار ببنديد.
تمامي احساسات، عقايد و دانش ما به افكار دروني مان ـ آگاهانه يا غيرآگاهانه ـ بستگي دارد و چه بدانيم يا ندانيم تحت كنترل هستيم و مي توانيم مثبت يا منفي، مشتاق يا بي تفاوت، فعال يا غيرفعال باشيم.
بزرگ ترين فرق بين مردم، رفتار و طرز برخورد آنان است. براي برخي، يادگيري لذتبخش و هيجان انگيز است، براي ديگران سخت و خسته كننده و براي بسياري ديگر، يادگيري فقط كاري ضروري براي پيدا كردن شغلي مناسب محسوب مي شود.
رفتارها و طرز برخورد ما در حال حاضر عادت ناميده مي شود كه به علت دريافت بازخورد از طرف والدين، دوستان، جامعه و خودمان شكل مي گيرد و در واقع تصويري است از ما وجهان ما.
اين رفتارها غالباً به وسيله گفتگوي دروني كه مرتباً با خود ـ آگاهانه يا غيرآگاهانه ـ داريم، تقويت مي شوند. در واقع اولين گام براي تغييررفتار، تغيير گفتگوي دروني ماست. يكي از روش هاي تغيير عبارت است از تعهد، كنترل وچالش.
تعهد
در خود تعهد و الزام مثبت به خود، يادگيري، كار، خانواده، دوستان، طبيعت و ديگر چيزهاي با ارزش ايجاد كنيد. به خود و ديگران ارج نهيد. در آرزوي موفقيت باشيد. با شوق و اشتياق زندگي كنيد و كارهايتان را انجام دهيد.
كنترل
فكر خود را روي چيزهاي مهم متمركزكنيد. براي چيزهايي كه به آن ها فكر مي كنيد و كارهايي كه انجام مي دهيد هدف و اولويت تعيين كنيد، از قبل تمامي فعاليت هاي خود را در ذهن تصور و مرور كنيد. براي مقابله با مشكلات، استراتژي داشته باشيد، ياد بگيريد كه چگونه به خود آرامش بدهيد. ازموفقيت ها لذت ببريد و با خود روراست باشيد.
چالش
مشوق خود باشيد. هر روز رفتار خود را تغيير دهيد و بهبود بخشيد. تمام تلاش خود را به كار ببنديد و به عقب برنگرديد. يادگيري و تغيير را غنيمت بشماريد. چيزهاي نو را امتحان كنيد. گزينه ها و انتخاب هاي مختلف را درنظر بگيريد. با افراد جديد آشنا شويد. هر چيزي را كه نمي دانيد بپرسيد. مواظب سلامت جسماني و روحي خود باشيد. مثبت گرا باشيد. مطالعات نشان داده كه افراد داراي اين مشخصات در اوقات خوش، برنده هستند و در شرايط سخت، محكم و قوي به زندگي ادامه مي دهند. تحقيقات همچنين نشان داد مردمي كه آگاهانه گفتگوي دروني و غرور خود را اصلاح مي كنند، غالباً خيلي سريع در رفتارشان بهبود حاصل مي شود. انرژي آنها افزايش مي يابد و همه چيز به نظر بهتر مي آيد.
تعهد، كنترل و چالش به ساخت اعتماد به نفس و ايجاد تفكر مثبت كمك مي كنند.
7 پيشنهاد براي ايجاد تفكر مثبت
ـ در هر طبقه اي، در جست و جوي افراد مثبت براي ايجاد ارتباط باشيد.
ـ در هر سخنراني، در جست و جوي ايده هاي جالب باشيد.
ـ در هر فصل كتاب، در جست و جوي مفهوم هايي باشيد كه براي شما مهم هستند.
ـ با هر دوستي، درباره ايده جديدي كه به تازگي يادگرفته ايد، صحبت كنيد.
ـ از هر معلمي سئوال هاي خود را بپرسيد.
ـ ليستي از اهداف، افكار و رفتار مثبت خودتان تهيه كنيد.
ـ به خاطر داشته باشيد، شما همان چيزي هستيد كه فكر مي كنيد
تاريک ترين زمان شب نزديکترين زمان به سپيده صبح است
ملاي رومي داستان مردي را نقل مي كند كه لب به ذكر خدا گشوده داشت و...
آن يكي الله مي گفتي شبي
تا كه شيرين گردد از ذكرش لبي
گفت شيطانش خمش اي سخت روي
چند الله گويي اي بسيارگوي
اين همه الله گفتي از عتو
خود يكي الله را لبيك كو؟
او شكسته دل شد و بنهاد سر
ديد در خواب او خضر را در خضر
گفت، هان! از ذكر چون وامانده اي
ك ي پشيماني از آن كش خوانده اي
گفت لبيكم نمي آيد جواب
زآن همي ترسم كه باشم ردّ باب
گفت با او كه خدا گفت اين به من
كه برو با او بگو اي ممتحن!
آن همه سوز و گدازت پيك ماست
زير هر الله تو لبيك هاست
پيرمردي پسر جواني داشت که بسيار گناه مي کرد براي انکه او را متوجه گناهان خود کند روزي به او گفت به ازاي هر گناهي که انجام مي دهد ميخي بر تخته اي بکوبد.روزها گذشت و پسر فرمان پدر را اجابت مي کرد تا اينکه روزي رسيد که جايي براي کوبيدن ميخ بر روي تخته وجود نداشت. پسر به خود آمد و پريشان به سوي پدر رفت پدر به او گفت اينبار به ازاي هر کار نيکي که مي کني يک ميخ از آن تخته جدا کن. پس از گذشت ماهها يک روز پسر خوشحال به سمت پدر رفت در حالي که آن تخته چوب خالي از ميخ شده بود.پدر تخته را به پسر نشان داد و گفت روح آدمي مثل اين تخته چوب مي باشد تو همه ميخها را در آوردي ولي اثر آنها بر روي تخته چوب باقيست. گناهان هم همان کاري را با روح مي کنند که اين ميخ ها با تخته کردند
شادماني را وقتي براي خود ميخواهيم از ما مي گريزد و وقتي براي ديگران ميخواهيم خودمان هم پيداش مي كنيم.
آزمودم زندگي دشت غم است
شاديش اندوه و عيشش با غم است
عمر كوته، آرزوها دراز
كارها بسيار و فرصتها كم است
amol
Iran
من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف میزنم
اگر به خانهء من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچهء خوشبخت بنگرم
Tehran
Iran
Tabriz
Iran
برای ساختن اینده
به دنبال کمک!