MEMBER INFO
View My Profile Photos (5)
View More Photos Of moeen.zia

Username: moeenzia
Name: moeen.zia
Location: Mashhad
Country: Iran
Age: 39
Gender: Male

Member Since:
Saturday, Feb 3 2007
Last Visit:
Monday, May 12 2008

Go to My Homepage
View My Profile
Add to My Friends
Send Private Message
Add to Subscription
 
 

moeen.zia's Homepage


Albums:
See All 1 Albums...
my Album
Blank Album
Profile:
Guestbook:

22 Comments
Page 1 of 2 - 1 2 Next > - Show all

Display mode:

Dear Brother Mr.Moeen.Zia Asslam O Allaikum
1 day ago
Hasnain, 54
Karachi
Pakistan

Dear Brother Mr.Moeen.Zia Asslam O Allaikum.
I am trying to send you private message but not going, i am getting this message from Zorpia.
If you do not mind may i send you on Comments.

Reply
SALAM
1 day ago
HAMID, 35
Iran

HALEH SHOMA KHOBEH
MATN HAYE ZIBAII HAST
KHASTAM BEDONAM AZ KHODETH YA AZ JAIIEH ?

Reply
درانتهای حیات ما بدین سنجیده نخو
4/29/2008 4:51 AM
moeen.zia, 39
Mashhad
Iran

سخنان مادرترزا
درانتهای حیات ما بدین سنجیده نخواهیم شدکه:
چه مدرک دانشگاهی دریافت کرده ایم
چه مقدارازمادیات دنیابرای خوداندوخته ایم
چه کارهای بزرگی انجام داده ایم
سنجش مابراین اساس خواهد بود که:
من تشنه بودم وتومراسیراب کردی
من عریان بودم وتومراپوشاندی
من بی خانمان بودم وتومرااسکان دادی
تشنه.نه فقط تشنه آب بلکه تشنه محبت
عریان.نه فقط ازبرای لباس بلکه عریان ازعزت واحترام
بی خانمان.ولی نه تنهادرطلب خانه ای ازخشت بلکه به
سبب خروج ازعوالم انسانی
بنابراین.جسورانه عشق بورز.احترام کن وبپذیر



مرگ همکار
یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود:
دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنیم.?
در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است.
این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مى‌شد هیجان هم بالا مى‌رفت. همه پیش خود فکر مى‌کردند: ?این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!?
کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد.
آینه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصویر خود را مى‌دید. نوشته‌اى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:
?تنها یک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جزء خود شما. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید زندگى‌تان را متحوّل کنید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقیت‌هایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید به خودتان کمک کنید.
زندگى شما وقتى که رئیستان، دوستانتان، والدین‌تان، شریک زندگى‌تان یا محل کارتان تغییر مى‌کند، دستخوش تغییر نمى‌شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مى‌کند که شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان مى‌باشید.
مهم‌ترین رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانید داشته باشید، رابطه با خودتان است.
خودتان را امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکن‌ها و چیزهاى از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیت‌هاى زندگى خودتان را بسازید.
دنیا مثل آینه است. انعکاس افکارى که فرد قویاً به آن‌ها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند. تفاوت‌ها در روش نگاه کردن به زندگى است.?

Reply
شما عظیم تر از آنی هستید که می اند
4/26/2008 7:13 AM
moeen.zia, 39
Mashhad
Iran


شما عظیم تر از آنی هستید که می اندیشید
انسان مجموعه ای ازآنچه داردنیست بلکه مجموعه ایست ازآنچه هنوز ندارد،اما می تواند داشته باشد. ‹‹سارتر››
سرخپوستی به تنهایی مشغول گردش درجنگل بودکه تخم عقابی پیداکرد.او با این تصور که آن تخم به یک مرغ وحشی تعلق دارد آن را در آشیانه یک مرغ وحشی قرار داد.جوجه پس از چندی به دنیا آمد.در حالی که اطرافش تعدادی جوجه مرغ دیده می شد.مرغ هایی که جیک جیک می کردند و عین مرغ دانه و ارزن بر می داشتند.روزی در هنگام بهار پرنده جوان باصحنه بسیارزیبایی روبه رو شد.پرنده ای عظیم در آسمان مشغول پرواز بود ودرارتفاع بسیار بالابازیبایی ووقار و متانتی فوق العاده زیاد پهنه آسمان را به خود اختصاص داده بود .جوجه عقاب که در میان پرنده های وحشی بزرگ می شد پرسید(( این پرنده چه نام دارد!)) به او پاسخ داده شد:(( نام او عقاب است !او زیباترین پرنده از میان پرنده هاست ...!))عقاب کوچک فکر کرد که پرواز با این همه وقار و متانت در پهنه آسمان چه امتیا ز بزرگی محسوب می شود.
اما از آنجا که می دانست هرگز نخواهد توانست به یک ((عقاب))مبدل شود،پرنده جوان رویای خود را به دست فراموشی سپرد.او تمام عمر خود را با این فکر که یک مرغ وحشی است سپری کردو سرانجام هم با این فکر از دنیا رفت.
و به راستی که چه تعداد نسل های بیشماری که به این جوجه عقاب شباهت دارند...!آنها دارای قابلیت های خارق العاده ای هستند.از استعدادهای ناشناخته ای در وجودشان بهره مندند و از ذوق و هنرو مهارتهای فراوان برخوردار هستند...!قابلیت هایی که جامعه بشری از آنها می تواند استفاده نماید وبه آنها اجازه دهند که آرزوهای قلبی خود را تحقق بخشند!
متٍاسفانه آنها در ((آشیانه هایی))به دنیا آمده اند که هیچ شخصیت بزرگی در پیش خود نداشته اند تا از آنها تقلید کنند.آنها پیامهایی دریافت کردهاند که عشق ومحبت فطری وجودشان را به عقب رانده است...
عشقی که می توانسته نسبت به خود داشته ونیز اعتماد به نفس و احترامی عمیق برای قابلیت ها وتوانایی های فطری خود.
آزموده هاي مادر ترزا
باري، اين گونه باش
مردم، اغلب، نامعقول و غير منطقي و خودخواه هستند؛ باري، آنها را ببخش
اگر مهربان باشي، مردم تو را به خودخواهي و داشتن اغراض پنهاني متهم مي كنند؛ باري، همچنان مهربان باش
اگر آدم موافق باشي، دوستاني غير صادق و دشمناني صادق به دست خواهي آورد؛ باري، از موفقيت دست برندار
اگر صادق و صميمي باشي، مردم تو را فريب خواهند داد؛ باري، همچنان صادق و صميمي باش
آنچه سالها صرف سازندگي آن مي كني ديگران در يك شب از بين مي برند؛ باري باز هم سازنده باش
اگر شادي و آرامش داشته باشي، بعضي ها به تو رشك خواهند برد؛ باري، شاد باش
كارهاي خوبي را كه امروز انجام مي دهي، اغلب فراموش خواهد شد؛ باري كارهاي خوب انجام بده
بهترين چيزها را كه داري ببخش، شايد كه كافي نباشد؛ باري، بهترين را ببخش
در يك كلام، همه اينها بين تو و خداي توست؛ باري، هرگز بين تو و ديگران نبوده است.
خداوندا از امروزم گریزانم
که در بغض گران قلب خود یکریز گریانم
و" اندوهی"به دل دارم
که "می سوزد از آن اعماق چشمانم"
خداوندا از امروزم گریزانم
که بیهوده در این ساعات لغزانم
وگویا ماجرای تلخ چشمانم
به پایان می رسد روزی
که هیچ از آن نمی دانم
به فردایی می اندیشم
که می پرسند ازمیزان ایمانم
ومن خاموش می مانم

Reply
salam be hameh azizan o delbandan sobhetoon bekheir
2/21/2008 4:07 AM
moeen.zia, 39
Mashhad
Iran


چگونه آينده اي درخشان داشته باشيم ؟
بدانيم كه زندگي هميشه عادلانه با ما برخورد نمي كند. آنچه مجبور به قبولش هستيم ، بپذيريم و مواردي را كه قادر به تغييرشان هستيم تغيير دهيم.
2- قبل از انجام هر كاري درباره آن خوب فكر كنيم. يك لحظه بي دقتي سال ها پشيماني و اندوه را به همراه مي آورد.
3- در جست و جوي زيبائي موجود در زندگي ، طبيعت و مردم باشيم.
4- سپاسگذار دارائي هاي مادي خود ، مردم و لحظاتي كه سپري مي شوند ، باشيم.
5- تمام سعي و تلاش خود را براي بوجود آوردن سرگرمي هاي مفيد به كار گيريم. اين راه بهترين روش براي بوجود آوردن رشته هاي محبت بين ديگران و خودمان است و خاطرات زيبائي را ترسيم مي نمايد.
6- زماني را به خود اختصاص دهيم و كاري را انجام دهيم كه ار آن لذت مي بريم و هيچ گونه احساس گناهي از انجام دادن آن نداشته باشيم.
7- ديگران را بدون قضاوت كردن درباره شان بپذيريم و بدانيم هر فرد با ديگري متفاوت است.
8- ديگران را ببخشيم ، زيرا دلخور بودن از ديگران بيشتر خود ما را مي آزارد.
9- ذهن خودمان را براي ديده هاي جديد آماده كنيم و از سعي و تلاش نترسيم.
10- در ذهن خود برنامه هايي را تصور كنيم و به سوي چيزي كه مي خواهيم ، حركت كنيم
شما همان چيزي هستيد که فکر ميکنيد
شما همان چيزي هستيد كه فكر مي كنيد و در عين حال مي توانيد نيازهايتان را نيز احساس كنيد. پس هدفي والا براي خود تعيين كنيد و در راه تحقق آن نهايت تلاشتان را به كار ببنديد.
تمامي احساسات، عقايد و دانش ما به افكار دروني مان ـ آگاهانه يا غيرآگاهانه ـ بستگي دارد و چه بدانيم يا ندانيم تحت كنترل هستيم و مي توانيم مثبت يا منفي، مشتاق يا بي تفاوت، فعال يا غيرفعال باشيم.
بزرگ ترين فرق بين مردم، رفتار و طرز برخورد آنان است. براي برخي، يادگيري لذتبخش و هيجان انگيز است، براي ديگران سخت و خسته كننده و براي بسياري ديگر، يادگيري فقط كاري ضروري براي پيدا كردن شغلي مناسب محسوب مي شود.
رفتارها و طرز برخورد ما در حال حاضر عادت ناميده مي شود كه به علت دريافت بازخورد از طرف والدين، دوستان، جامعه و خودمان شكل مي گيرد و در واقع تصويري است از ما وجهان ما.
اين رفتارها غالباً به وسيله گفتگوي دروني كه مرتباً با خود ـ آگاهانه يا غيرآگاهانه ـ داريم، تقويت مي شوند. در واقع اولين گام براي تغييررفتار، تغيير گفتگوي دروني ماست. يكي از روش هاي تغيير عبارت است از تعهد، كنترل وچالش.

تعهد
در خود تعهد و الزام مثبت به خود، يادگيري، كار، خانواده، دوستان، طبيعت و ديگر چيزهاي با ارزش ايجاد كنيد. به خود و ديگران ارج نهيد. در آرزوي موفقيت باشيد. با شوق و اشتياق زندگي كنيد و كارهايتان را انجام دهيد.

كنترل
فكر خود را روي چيزهاي مهم متمركزكنيد. براي چيزهايي كه به آن ها فكر مي كنيد و كارهايي كه انجام مي دهيد هدف و اولويت تعيين كنيد، از قبل تمامي فعاليت هاي خود را در ذهن تصور و مرور كنيد. براي مقابله با مشكلات، استراتژي داشته باشيد، ياد بگيريد كه چگونه به خود آرامش بدهيد. ازموفقيت ها لذت ببريد و با خود روراست باشيد.

چالش
مشوق خود باشيد. هر روز رفتار خود را تغيير دهيد و بهبود بخشيد. تمام تلاش خود را به كار ببنديد و به عقب برنگرديد. يادگيري و تغيير را غنيمت بشماريد. چيزهاي نو را امتحان كنيد. گزينه ها و انتخاب هاي مختلف را درنظر بگيريد. با افراد جديد آشنا شويد. هر چيزي را كه نمي دانيد بپرسيد. مواظب سلامت جسماني و روحي خود باشيد. مثبت گرا باشيد. مطالعات نشان داده كه افراد داراي اين مشخصات در اوقات خوش، برنده هستند و در شرايط سخت، محكم و قوي به زندگي ادامه مي دهند. تحقيقات همچنين نشان داد مردمي كه آگاهانه گفتگوي دروني و غرور خود را اصلاح مي كنند، غالباً خيلي سريع در رفتارشان بهبود حاصل مي شود. انرژي آنها افزايش مي يابد و همه چيز به نظر بهتر مي آيد.

تعهد، كنترل و چالش به ساخت اعتماد به نفس و ايجاد تفكر مثبت كمك مي كنند.

7 پيشنهاد براي ايجاد تفكر مثبت

ـ در هر طبقه اي، در جست و جوي افراد مثبت براي ايجاد ارتباط باشيد.
ـ در هر سخنراني، در جست و جوي ايده هاي جالب باشيد.
ـ در هر فصل كتاب، در جست و جوي مفهوم هايي باشيد كه براي شما مهم هستند.
ـ با هر دوستي، درباره ايده جديدي كه به تازگي يادگرفته ايد، صحبت كنيد.
ـ از هر معلمي سئوال هاي خود را بپرسيد.
ـ ليستي از اهداف، افكار و رفتار مثبت خودتان تهيه كنيد.
ـ به خاطر داشته باشيد، شما همان چيزي هستيد كه فكر مي كنيد

تاريک ترين زمان شب نزديکترين زمان به سپيده صبح است
ملاي رومي داستان مردي را نقل مي كند كه لب به ذكر خدا گشوده داشت و...
آن يكي الله مي گفتي شبي
تا كه شيرين گردد از ذكرش لبي
گفت شيطانش خمش اي سخت روي
چند الله گويي اي بسيارگوي
اين همه الله گفتي از عتو
خود يكي الله را لبيك كو؟
او شكسته دل شد و بنهاد سر
ديد در خواب او خضر را در خضر
گفت، هان! از ذكر چون وامانده اي
ك ي پشيماني از آن كش خوانده اي
گفت لبيكم نمي آيد جواب
زآن همي ترسم كه باشم ردّ باب
گفت با او كه خدا گفت اين به من
كه برو با او بگو اي ممتحن!
آن همه سوز و گدازت پيك ماست
زير هر الله تو لبيك هاست
پيرمردي پسر جواني داشت که بسيار گناه مي کرد براي انکه او را متوجه گناهان خود کند روزي به او گفت به ازاي هر گناهي که انجام مي دهد ميخي بر تخته اي بکوبد.روزها گذشت و پسر فرمان پدر را اجابت مي کرد تا اينکه روزي رسيد که جايي براي کوبيدن ميخ بر روي تخته وجود نداشت. پسر به خود آمد و پريشان به سوي پدر رفت پدر به او گفت اينبار به ازاي هر کار نيکي که مي کني يک ميخ از آن تخته جدا کن. پس از گذشت ماهها يک روز پسر خوشحال به سمت پدر رفت در حالي که آن تخته چوب خالي از ميخ شده بود.پدر تخته را به پسر نشان داد و گفت روح آدمي مثل اين تخته چوب مي باشد تو همه ميخها را در آوردي ولي اثر آنها بر روي تخته چوب باقيست. گناهان هم همان کاري را با روح مي کنند که اين ميخ ها با تخته کردند
شادماني را وقتي براي خود ميخواهيم از ما مي گريزد و وقتي براي ديگران ميخواهيم خودمان هم پيداش مي كنيم.

آزمودم زندگي دشت غم است
شاديش اندوه و عيشش با غم است
عمر كوته، آرزوها دراز
كارها بسيار و فرصتها كم است

Reply
**
2/20/2008 1:28 PM
farid, 22
Tabriz
Iran

زندگي پر از سواله مي دونم
رسيدن به تو خياله مي دونم
تو ميگي يه روزي مال من ميشي
اما موندت محاله مي دونم
تو ميگي شبا دعامون مي كني
چشمه چات زلاله مي دونم
توي آسمون سرنوشت ما
ماه كامل محاله مي دونم
تو ميگي پرنده شيم بريم هوا
غصه ما دو تا باله مي دونم
چشم من پر از غم نبودنت
دل تو پر از ملاله مي دونم
طاقتم ديگه داره تموم ميشه
صبر تو رو به زواله مي دونم
آره مي ري و نمي پرسي كه اين
دل عاشق در چه حاله مي دونم

Reply
Old professor
2/20/2008 1:20 PM
moeen.zia, 39
Mashhad
Iran

. One day, an old professor of the national School of administration (ENA-France) was asked to give a training-course on the effective economic planning of one's time to a group of about fifteen leaders of big companies from North - America. This course constituted one of 5 workshops of their day of training. So, the old Prof. only had one hour to spend on this subject. Standing in front of this group of elite who was ready to note everything that the expert was going to teach, the old Prof. looked at them one by one, slowly, then said to them: "We are going to make an experiment". From under the table which separated him from his pupils, the old Prof. took out an immense jar Mason of a gallon (glass jar of more than 4 liters) which he directly put in front of him. Then, he took out about a dozen pebbles roughly as big as tennis balls and placed them delicately, one by one, in the big jar. When the jar was filled up to the brim, and when it was impossible to add anything to it, he raised slowly his eyes towards the pupils, and asked them: "Is this jar full?" Everybody answered: "Yes". He waited for a few seconds and added: "Really?" Then, he bent again and took out from under the table a pot filled with little stones. With accuracy, he poured these little pebbles on the big stones, then moved softly the jar. The fragments of little pebbles went between the stones down to the bottom of the jar. The old Prof. raised his eyes again towards his audience and asked: "Is this jar full?". This time, his brilliant pupils began to understand the whole process. One of them answered: "Probably not!" "Well!" answered the old Prof.. He bent again and this time, took out from under the table a bucket of sand. With attention, he poured the sand into the jar. The sand went to fil the spaces between the big big stones and the little pebbles. Once again, he asked: "Is this jar full?". This time, without hesitation, and in a choir, the brilliant pupils answeredt: "No!". "Well!" answered the old Prof. And, as expected by the brilliant pupils, he took the jug of water which was on the table and filled the jar up to the brim. Then, the old Prof. raised his eyes towards his group and asked: "Which big truth does this experiment show to us?" . Being no fool, the most audacious of the pupils, thinking about the topic of this course, answered: "It shows that even when one believes that our diary is completely filled, if one wants really wants it, one can add more meetings to it, more things to be made". The old Prof. answered. "It is not that". "The big truth that this experiment shows to us is the following one: - "If one does not put the big stones first in the jar, one will never be able to make all of them go in, then". There was a profound silence, each becoming aware of the evidence of these comments. Then, the old Prof. Told them: "Which are the big stones in your life?" "Your health?" "Your family?" "Your friends?" "To make your dreams come true?" "Learning?" "To do what you enjoy?" "To relax?" "To fight for a cause?" "To take time for yourself?" "Or any other thing?" "What it is necessary to remember is the importance to put one's BIG STONES in first in one's life, otherwise one encours the risks not succeed in one's life. If one gives priority to pecadilloes (the little pebbles, the sand), one will fill one's life with pecadilloes and one will have no more enough precious time to dedicate to the important elements of one's life". Then do not forget to ask to yourself this o,haiWhich are the BIG STONES IN MY LIFE? Then, put them in, first" With a friendly gesture of the hand, the old professor greeted his audience and slowly left the room. What are the BIG STONES in your life, dear me

Reply
« ما همه به هم نيازمنديم
2/17/2008 7:13 AM
moeen.zia, 39
Mashhad
Iran

« ما همه به هم نيازمنديم . »
روزي دختر كوچكي از مرغزاري مي گذشت. پروانه اي را ديد بر سر تيغي گرفتار. با احتياط تمام پروانه را آزاد كرد. پروانه چرخي زد. پر كشيد و دور شد . پس از مدت كوتاهي پروانه در جامه پري زيبايي در برابر دختر ظاهر شد و به وي گفت: به سبب پاكدلي و مهربانيت. آرزويي را كه در دل داري بر آورده مي سازم. دخترك پس از كمي تامل پاسخ داد: من مي خواهم شاد باشم.
پري خم شد و در گوش دخترك چيزي زمزمه كرد و از ديده او نهان گشت. دخترك بزرگ مي شود. آن گونه كه در هيچ سرزميني كسي به شادماني او نيست. هربار كسي راز شاديش را مي پرسد با تبسم شيرين بر لب مي گويد: من به حرف پري زيبايي گوش سپردم. زماني كه به كهنسالي مي رسد. همسايگان از بيم آنكه راز جادويي همراه او بميرد. عاجزانه از او مي خواهند كه آن رمز را به ايشان بگويد: به ما بگو پري به تو چه گفت؟ دخترك كه اكنون زني كهنسال و بسيار دوست داشتني است. لبخندي ساده بر لب مي آورد و مي گويد: پري به من گفت همه انسانها با همه احساس امنيتي كه به ظاهر دارند. به هم نيازمندند!.
********************
جوان ثروتمندي نزد يك روحاني رفت و از او اندرزي براي زندگي نيك خواست . روحاني او را به كنار پنجره برد و پرسيد: -"چه مي بيني؟"
-"آدم هايي كه مي آيند و مي روند و گداي كوري كه در خيابان صدقه مي گيرد."
بعد آينه بزرگي به او نشان داد و باز پرسيد:
-"در آينه نگاه كن و بعد بگو چه مي بيني."
-"خودم را مي بينم."
-"ديگر ديگران را نمي بيني! آينه و پنجره هر دو از يك ماده اوليه ساخته شده اند، شيشه. اما در آينه ، لايه نازكي از نقره در پشت شيشه قرار گرفته و در ان چيزي جز شخص خودت را نمي بيني . اين دو شيء شيشه اي را با هم مقايسه كن. وقتي شيشه فقير باشد ، ديگران را مي بيند و به آن ها احساس محبت مي كند . اما وقتي از نقره(يعني ثروت) پوشيده مي شود، تنها خودش را مي بينيد. تنها وقتي ارزش داري ، كه شجاع باشي و آن پوشش نقره اي را از جلو چشم هايت برداري ، تا بار ديگر بتواني ديگران را ببيني و دوستشان بداري."
پائولو كوئليو
*********
روزي در يك دهكده كوچك، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصويري از چيزي كه نسبت به آن قدردان هستند ، نقاشي كنند. او با خود فكر كرد كه اين بچه هاي فقير حتما تصاوير بوقلمون و ميز پر از غذا را نقاشي خواهند كرد. ولي وقتي داگلاس نقاشي ساده و كودكانه خود را تحويل داد ، معلم شوكه شد. او تصوير يك دست را كشيده بود، ولي اين دست چه كسي بود؟ بچه هاي كلاس هم مانند معلم از اين نقاشي مبهم متعجب شده بودند.
يكي از بچه ها گفت: من فكر مي كنم اين دست خدا است كه به ما غذا مي رساند. يكي ديگر گفت: شايد اين دست كشاورزي است كه گندم مي كارد و بوقلمونها را پرورش مي دهد. هر كس نظري مي داد تا اينكه معلم بالاي سر داگلاس رفت و از او پرسيد: اين دست چه كسي است، داگلاس؟ داگلاس در حاليكه خجالت مي كشيد، آهسته جواب داد: خانم معلم! اين دست شما است. و معلم به ياد آورد كه از وقتي داگلاس پدر و مادرش را از دست داده بود، به بهانه هاي مختلف پيش او مي آمد تا خانم معلم دست نوازشي بر سر او بكشد.
كتاب: نشان لياقت عشق
*********

مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت
آرايشگر گفت:من باور نميكنم خدا وجود داشته با شد
مشتري پرسيد چرا؟ آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروی و ببيني مگر ميشود با وجود خداي
مهربان اينهمه مريضي و درد و رنج وجود داشته باشد؟
مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت - به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد مردي را در خيابان ديد با موهاي ژوليده و كثيف با سرعت به آرايشگاه برگشت و به ارايشگر گفت:
مي داني به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند
مرد با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم - مشتري با اعتراض گفت:
پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند
ارایشگر گفت :"آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نميكنند
مشتري گفت دقيقا همين است
خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند!
براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد
*********

پدر روزنامه م‍ي خواند، اما پسر كوچكش مدام مزاحمش مي شد. حوصله پدر سر رفت و صفحه اي از روزنامه را - كه نقشه ي جهان را نمايش مي داد - جدا و قطعه قطعه كرد وبه پسرس داد و گفت:
" بيا كاري برا يت دارم. يك نقشه ي دنيا به تو مي دهم، ببينم مي تواني آن را دقيقا همانطور كه هست بچيني ؟ "
و دوباره به سراغ روزنامه اش رفت ، مي دانست پسرس تمام روز گرفتار اين كار است. اما يك ربع بعد ، پسرش با نقشه كامل برگشت.
پدر گفت:" مادرت به تو جغرافي ياد داده است؟ "
پسرجواب داد: " جغرا في ديگر چيست؟!؟ اتفاقأ پشت همين صفحه ، تصويري از يك آدم بود. وقتي توانستم آن آدم رابسازم، دنيا را هم دوباره ساختم! "
*********

روزي پسر كوچكي در خيابان سكه اي يك سنتي پيدا كرد.او از پيدا كردن سكه آن هم بدون زحمت خيلي ذوق زده شد .اين تجربه باعث شدكه او بقيه روزهاي عمرش هم با چشمهاي بازسرش را به سمت پايين بگيرد و به دنبال سكه بگردد.او در مدت زندگيش 296سكه1سنتي /48سكه 5سنتي/19سكه10سنتي/16سكه 25سنتي/2نيم دلاري و يك اسكناس مچاله شده پيدا كرد.يعني جمعا13دلارو 26سنت.اما در برابر بدست آوردن اين ثروت او زيبايي دل انگيز 31396طلوع خورشيد /درخشش 157رنگين كمان و منظره درختان افرا را از دست داد.
او هيچگاه ابرهاي سفيدي را كه بر فراز آسمانها در حركت بودند نديد.و پرندگان در حال پرواز /درخشش خورشيد و لبخند هزاران رهگذر هرگز جزيي از خاطرات او نشد.
*********
کوه بلندي بود که لانه ي عقابي با 4 تخم که بر بلنداي آن قرار داشت. يک روز يکي از تخم ها به پايين لغزيد و به مزرعه اي رسيد که پر از مرغ و خروس بود. مرغ و خروس ها از آن تخم مراقبت کردند و جوجه عقاب از آن بيرون آمد. جوجه عقاب مانند ساير جوجه ها پرورش يافت و طولي نکشيد که باور کرد که چيزي جز يک جوجه خروس نيست. او زندگي و خانواده اي که با آنها زندگي مي کرد را دوست داشت، اما چيزي از درون او فرياد مي زد که "تو بيش از اين هستي" . تا اين که يک روز متوجه چند عقاب در آسمان شد که در آسمان اوج مي گرفتند و پرواز مي کردند. عقاب آهي کشيد و گفت اي کاش من هم مي توانستم پرواز کنم.
مرغ و خروس ها شروع کردند به خنديدن و گفتند تو يک خروسي و خروس هرگز نمي تواند بپرد! اما عقاب همچنان به خانواده ي واقعيش در آسمان نگاه مي کرد و در آرزوي پرواز به سر مي برد. اما هر موقع عقاب از آرزويش سخن مي گفت به او مي گفتند که روياي تو به حقيقت نمي پيوندد و عقاب هم کم کم باور کرد و بعد از مدتي ديگر به پرواز فکر نکرد و بعد از سال ها زندگي خروسي از دنيا رفت...
«تو هماني که مي انديشي، هر گاه به اين انديشيدي که تو يک عقابي به دنبال روياهايت برو و به ياوه هاي مرغ و خروس ها فکر نکن!!!!!»
*********
روزي مردي در زير درخت گردويي نشسته بود و با خود فکر ميکرد چرا خداوند گردويي به اين کوچکي ميوه درختي به اين عظمت است وخربزه را بر بوته اي به آن کوچکي ميروياند که ناگهان گردويي از بالا بر سرش سقوط کرد و مرد از درد به خود پيچيد و گفت خدايا بنازم حکمتت را چرا که اگر به جاي آن گردو خربزه اي بر آن درخت مي بود اکنون از اين تن ناچيز چيزي بر جاي نمانده بود.
*********
نجار پيري بود مي خواست بازنشسته شود. او به کارفرمايش گفت که مي خواهد ساختن خانه را رها کند و از زندگي بي دغدغه در کنار همسر و خانواده اش لذت ببرد.
کارفرما از اينکه ديد کارگر خوبش مي خواهد کار را ترک کند، ناراحت شد. او از نجار پير خواست که به عنوان آخرين کار، تنها يک خانه ديگر بسازد. نجار پير قبول کرد، اما کاملا مشخص بود که دلش به اين کار راضي نيست. او براي ساختن اين خانه، از مصالح بسيار نامرغوبي استفاده کرد و با بي حوصلگي، به ساختن خانه ادامه داد.
وقتي کار به پايان رسيد، کارفرما براي وارسي خانه آمد. او کليد خانه را به نجار داد و گفت :" اين خانه متعلق به توست. اين هديه اي است از طرف من براي تو."
نجار يکه خورد. مايه تاسف بود! اگر مي دانست که خانه اي براي خودش مي سازد، حتما کارش را به گونه اي ديگر انجام مي داد...
مطلبی از دوست خوب کویر : بارانه توکلی

*********
آيـا مـرا بـاور داري !
مرا بـاور داري؟
چيزهايي راجع به زندگي وجود دارد که مي خواهم با تو در ميان بگذارم
به اندازه کافي قوي باش تا هر روز با دنيا روبه رو شوي
به اندازه کافي ضعيف باش تا بداني که نمي تواني همه کارها را به تنهايي انجام دهي
در برابر کساني که به کمکت احتياج دارند ؛ سخاوتمند باش
در برابر نيازهاي خود صرفه جو باش
به قدر کافي عاقل باش تا بداني که تو همه چيز را نمي داني
به قدر کافي نادان باش تا معجزه را باور کني
راضي به مشارکت شادي هايت باش
راهنما باش ، وقتي راه گم کرده را مي بيني
پيرو باش ، وقتي در ميان عدم اطمينان احاطه شده اي
اولين کسي باش که به رقيب پيروزت تبريک مي گويي
آخرين کسي باش که از همکلاسي ات که شکست خورده ، انتقاد مي کني
به هدف نهايي ات اطمينان داشته باش وقتي که راه را به اشتباه مي روي
کساني که تو را دوست دارند ، دوست بدار
کساني که تو را دوست ندارند ؛ دوست بدار ممکن است آنها تغيير کنند.
بالاتر از همه ؛ خودت باش!
خوشبخت باش و زندگي خوبي داشته باش
و هرگز هرگز هرگز ريسمان اميد را رها مکن !!!
*********
راه‌هاي‌ رسيدن‌ به‌ آرامش‌
دوازده‌ نكته‌ زير، شيوة‌ برخورد صحيح‌ با فشارهاي‌ رواني‌ (استرس‌) را به‌ ما مي‌آموزد. با رعايت‌ و بكارگيري‌ اين‌ روش‌ها، مي‌توانيم‌ به‌ آرامش‌ پايدارتري‌ دست‌ يابيم‌:
1ـ تمركز فكر روي‌ موضوع‌ آرامش‌بخش‌.
2ـ كاهش‌ سرعت‌ تنفس‌.
3ـ پناه‌ بردن‌ به‌ دامان‌ طبيعت‌.
4ـ شوخ‌ طبعي‌
5ـ خنثي‌ كردن‌ اظهارات‌ منفي‌ با بيان‌ مثبت‌.
6ـ پياده‌روي‌.
7ـ عادت‌ به‌ عفو و بخشش‌.
8ـ شنيدن‌ موسيقي‌ آرام‌.
9ـ خواب‌ راحت‌ و آرام‌.
10ـ تجسم‌ خلاق.
11ـ پذيرفتن‌ خويشتن‌.
12ـ توجه‌ و توكل‌ به‌ خداوند.
و ...
Bad is easy Good is hard.
Losing is easy Winning is hard.
Talking is easy Listening is hard.
Watching TV is easy Reading is hard.
Giving advice is easy Taking advice is hard.
Stop is easy Go is hard.
Dirty is easy Clean is hard.
Take is easy Give is hard.
Dream is easy Think is hard.
Lying is easy Truth is hard.
Sleeping is easy Waking is hard.
Talking about God is easy Pray to God is hard.
Holding a grudge is easy Forgiving is hard.
Telling a secret is easy Keeping a secret is hard.
Play is easy Work is hard
Falling is easy Getting up is hard.
Spending is easy Saving is hard.
Eating is easy Dieting is hard.
Doubt is easy Faith is hard.
Laughter is easy Tears are hard.
Criticizing is easy Taking criticism is hard.
Letting go is easy Hanging on is hard.
Secret sin is easy Confession is hard.
Pride is easy Humility is hard.
Excusing oneself is easy Excusing others is hard.
Borrowing is easy Paying back is hard.
Sex is easy Love is hard.
Argument is easy Negotiation is hard
Naughty is easy Nice is hard.
Going along is easy Walking alone is hard.
Dumb is easy Smart is hard.
Cowardice is easy ravery is hard.
Messy is easy Neat is hard.
War is easy Peace is hard.
Sarcasm is easy Sincerity is hard.
An F is easy An A is hard.
Growing weeds is easy Growing flowers is hard.
Reaction is easy Action is hard.
Can't do is easy Can do is hard.
Feasting is easy Fasting is hard.
Following is easy Leading is hard.
Having friend is easy Being a friend is hard.
Dying is easy Living is hard.

مشكلات مانع ما نيستند بلکه معلم ما هستند. در راه رسيدن به موفقيت مشکلات را پله ي صعود خود کنيد.
كساني وجـود دارنـد كـه مـعـتـقدند اگر هر فردي از فلسفه زندگي شخصي خود پيروي كند كارخطرناكي نموده است.مــمكن است ديگران به شما به چشم يك فرد مـغرور و يـا بيش از حد مقيد به اخلاق بنگرند. از طرف ديگر نگاه كنـيد كـه چـگونه هـر فـرد نـامـدار و يـا نـه چندان مشـهور تـلاش مي كند كه به شما روش زندگي كردن را تحميل كند.
به هر صورت من تصور ميكنم نكات زير شما را در پيشبـرد زندگيتان ياري خواهند نمود:
1- بهتر است بدنبال صلح و آرامش باشيم تا دنبال عدالت: مـن اين نكته را در اكثر عرصه هاي زندگي خود بكار برده ام و نتايج خوبي نيز گرفته ام.
2- زندگي يك سفر مي باشد نه يك مقصد: تا زمانيـكه شما دقـيقا مفهوم اين نكته را متوجه نشده باشيد ممكن است زندگي يتان را شتابان در جستجوي يك خط پايان كــه وجود خارجي ندارد سپري كنيد. آهسته تر گام برداريد و به نكته 3 عمل كنيد.
3- وقت را غنيمت بشماريد: بـهتـر اسـت كـه افـسـوس كارهايي كه انجام داده ايم را بخوريم بجاي آنكه تا آخر عمر افسوس كارهاي انجام نداده را. بسيار خوب بنابراين زمان حال را به سادگي براي موضوعات بي اهميت هدر ندهيد.
4- اجازه ندهيد آدمهاي پست شما رازير پاي خود خورد كنند: مـردم همـيـشـه در تلاش هستند شما را ناراحت و تحقير كـنـنـد. تـنـها بـه آن دليـل كـه عـقيده يك فرد براي ديـگران حـائـز اهــميت مي باشد، به مفهوم آن نيست كه حـق با آن فـرد اسـت. شـايـد بسياري از مردم از سخناني كه شما به زبان مي آوريد، كارهايي كه انجام مـيدهيد و يا آنكه چگونه مقابل ديگران ظاهر مي گرديد، خوشـشان نيايد اما خـيـلي هـاي ديگر آن را مي پسندند. زياد به عقايد ديگران نسبت به خودتان حساس نباشيد.
5- بپذيريد كه جهان بي عيب و نقص و كامل نيست: تنها به شما ميگويـم كه بهتر است از آن بگذريد: جهان كامل نيست. بنابراين آنقدر نسبت به مسائل دنيوي كــمالگرا نباشيد.
6- عقيده يك فرد تنها متعلق به يك فرد مي باشد: پـذيرش ايــن نـكتــه در زنـدگي اندكي دشوار بنظر مي رسد امـا پيروي از آن بسيار سود مند ميباشد. پژوهشـها بيانگر آن است كه انسانها بطور كلي تمايل دارند تنها عقايد مثـبت در رابـطه با خودشان را به خاطر بسپارند و نقاط منفي را فراموش كنند. بنابر ايـن زياد به عقـيـده مثبت و يا منفي يك فرد نسبت به خودتان اهميت ندهيد.
7- زندگي كنيد و اجازه دهيد ديگران نيز زندگي خودشان را بكنند: لـزومـي نــدارد شما از ديگران نـفـرت داشـتـه باشيد. اگر انرژي خود را صرف آن كنيد كه از ديگران متنفر باشيد، كارتان تمام است ( ديگر انرژي براي انجام كارهاي مثبت نخواهيد داشت). افـراد بسياري در جهان وجود داشته اند كه تلاش ميكردند تنوع و تفاوتها را محدود گـردانند اما ناكام مانده اند. بنابر چرا شما خود را بزحمت مي اندازيد؟ زندگي خود را بـكنـيـد و اجازه دهيد ديگران نيز زندگي خود را بكنند.
8- شما تنها داراي يك جسم و چهره ميباشيد: مي خــواهيد آنها را دوست داشته باشيد و يا از آنها بيزار باشيد. تا آخر عمر متعلق به شما خواهند بود.
9- ديگران آيينه شما ميباشند: نميتوانيد عاشق و يا متنفر خصيصه اي در فرد باشيد مگر آنكه عاشق و يا متنفر آن خصيصه در وجود خودتان باشيد.
10- زندگي دقيقا همان چيزي ميباشد كه شما مي انديشيد: شـما تـمـام ابـزار و منابع ضروري را در اختيار داريد. آن كه چگونه از آنها استفاده ميكنيد به خودتان بستگي خواهد داشت.
11- هيچ جايي بهتراز آنجايي كه هستيد، نمي باشد: و يا آنـكه مـرغ همسايه غاز نيست.
12- درزندگي چيزي بعنوان شكست وجود ندارد - تـنها آموختن است كه وجود دارد: رشد فردي فرايند آزمون و خطا مي باشد. تنها يك آزمايش است.شما در مدرسه تمام وقتي موسوم به "زندگي" ثبت نام شده ايد و هـمـواره در حـال آمـوزش و يـادگيري مي باشيد. اين درسها تا زماني كه آموخته نگردند براي شمـا به اشـكـال مخـتلف تكرار خواهند شد. فرايند آموزش پاياني ندارد.
13- تلويزيون دنياي واقعي را نمايش نمي دهد: در زنـدگـي واقـعـي مـردم مـجـبـور مي باشند كافي شاپ ها را ترك كرده و به سر كار خود روند.
همیشه همچون یک کوهنوردی باشید که قصد فتح قله ای بلندی را دارد. کوهنورد می خواهد قله را فتح کند ولی برای رسیدن به قله بارها به ته دره پائین می رود.
آیا او با پائین رفتن به دره شکست خورده است؟ نه. او دائما چشم به قله دارد و دره نیز قسمتی از مسیری است که باید طی کند تا به قله برسد.
آیا کوهنورد می توانست بدون پائین رفتن از دره به قله برسد؟ نه. پس از شکستهای موقت نترسید و تنها هدف اصلی را جلوی رو داشته باشید.
حال اگر قرار باشد زودتر به قله برسیم باید چه کار کنیم؟ آیا باید نگران رفتن به ته دره باشیم و زمان را از دست دهیم ؟ نه. " هرگاه میخواهید سریعتر موفق شوید باید سرعت شکست خودتان را دو برابر کنید. موفقیت در آن سوی دیوار شکست است."

سر گور كشيشي در كليساي وست مينستر نوشته شده است : « كودك كه بودم
مي خواستم دنيا را تغيير دهم . بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلي بزرگ است من بايد انگلستان را تغيير دهم . بعد ها انگلستان را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم . در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول كنم . اينك كه در آستانه مرگ هستم مي فهمم كه اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم ، شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم!!! »
آنگاه که تنها شدی و در جستجوی یک تکیه گاه مطمئن هستی بر من توکل کن (نمل آیه 79)
آنگاه که نومیدی بر جانت پنجه افکنده و رها نمی شوی به من امیدوار باش (زمر آیه 53)
آنگاه که در پی تعالی وکمال هستی نیتت را پاک والهی کن (فاطر آیه 29)
آنگاه که سر مست زندگانی و مغرور به آن شدی به یاد قیامت باش (فاطر آیه 5)
آنگاه که دوست داری به آرزویت برسی به درگاهم دعا کن تا اجابت کنم (غافر آیه 60)
آنگاه که دوست داری کسی همواره به یادت باشد به یاد من باش که من همواره به یاد تو هستم (بقره آیه 152)
آنگاه که روحت تشنه راز و نیاز است آهسته مرا بخوان (اعراف آیه 55)
تقدير الهى براى مؤمن
من مواعظ النبي صلى الله عليه وآله وسلّم:
عجباً للمؤمن لايقضي اللّه عليه قضاءً إلا كان خيراً له، سرّه او ساءه. إن ابتلاه كان كفّارةً لذنبه، وإن اعطاه وأكرمه كان قد حباه.
(تحف العقول صفحه 48)
هرچه را خداوند براى مؤمن، مقدّر فرمايد، خير او است، خواه حوادثى كه او را ناراحت مى‏كند مثل بيمارى و خواه امورى كه او را خوشحال مى‏كند.
حوادث محزون كننده، كفاره گناهان و حوادث خوشحال كننده عطاياى الهى است.
اين مضمون در اشعار حافظ هم آمده «در طريقت هرچه پيش سالك آيد خير او است» لكن حافظ اين معنا را مختص به سالك دانسته ولى اين روايت، آن را درباره مطلق مؤمن بيان فرموده است.

Reply
greeting
11/23/2007 12:54 AM
chinajoanna, 39
Wuxi, Jiangsu
China

The white fiowers in spring ,accompany with the all –life nicety .
The beach in summer ,go with the all –life romantics .
The blue sky in autumn ,accompany with whole –life dreams .
The sunshine in winter ,always with all –life confidant .
In such a wonderful season ,wish you have a nice mood .
Everything goes well have a bright future .
nice to meet you !

Reply
salam,,,
9/25/2007 5:57 AM
Saba, 31
Iran

namazo ruzehaye shomam ghabul,,
many thanks for your nice comment,
best,,,

Reply

22 Comments
Page 1 of 2 - 1 2 Next > - Show all

Subject:
Body:
 
 
This page took 2.294342 seconds to load.