afsane's Homepage


Profile:
Profile Photos
See All 2 Profile Photos...
roz sefid
Basic
Gender:
Age:
Country:
City:
Personal
About Me:
i am not speciall
just simple and easy going
anyway i am psycologist
Language:
persian/eng
Guestbook:

35 Comments
Page 1 of 4 - 1 2 3 4 Next > - Show all

Display mode:

hi
6/21/2008 7:46 PM
hr, 35
Tehran
Iran



salam
khobi
man az ashnaye ba u khosh hal misham
id yahoo:hr_big2002

Reply
salam
11/26/2007 9:53 AM
ashkan1, 36
Tehran
Iran

salam ,az ashnayee ba shoma khoshbakhtam.baese eftekhare javabe pm banda ro baraye ashnayee bishtar bedin.

Reply
Hope all is well in Iran from South Australia
11/9/2007 8:27 AM
Keith, 57Royal Zorpian Verified Zorpian
Mount Gambier, South Australia
Australia

Hi from South Australia from Keith.


To Be or Not To Be
by: Keith Rankin

To be strong or to be weak.
makes one person, no better than the other,
To have joy and bring joy.
To have peace with ones self and peace with all people,
To Be or Not To Be
A light unto the world.

Copyright ©2007 Keith Rankin

Reply
salam aziz
7/29/2007 10:09 AM
bi nam, 29
Iran

سرنوشت

سال 1372 ، صبح یک روز زمستانی در دفتر کارم نشسته بودم ، یکی از همکارانم وارد شد ، بعد از سلام و خوش و بشی که با هم داشتیم گفت آمده ام عرض کنم که یک خانم حدودا سی و پنج ساله منحرف همراه با دو دخترش که یکی تقریبا دوازده و دیگری ده ساله هستند و سرپرستی ندارند ، آمده اند در یک اطاقک مخروبه نزدیک به خانه های سازمانی سکنی گزیده اند و افراد نابابی نیز رفت و آمد دارند و دخترها به شدت در خطر آسیب هستند بخصوص آن که بنظر میرسد مادر مراقبت لازم از آنها بعمل نمی آورد و شاید عمدا خود را به نفهمی زده است .
از کارخانه ای که در آن کار می کردم تا خانه های سازمانی حدود سه کیلومتر راه بیشتر نبود ، به همراه همکارم با یک سواری راهی محل مورد نظر شدیم ، اطاقک مخروبه ای به ابعاد سه در سه متر فاقد درب و پنجره با دیوارهای آجری دود گرفته مشاهده کردیم جلو درب اطاقک پتوی مستعمل پاره ای آویزان بود . پتو را کنار زدیم و به داخل نگاه کردیم ، پنجره اطاق را با یک کارتون نسبتا بزرگ که آرم یخچال ارج روی آن به چشم میخورد و از بیرون با نایلون پوشیده شده بود ، مسدود نموده بودند تا سرما کمتر به داخل نفوذ کند ، هیچ وسیله گرمایشی نداشتند ، یک گلیم کهنه بر روی تعدای مقوا کف اطاق را پوشانده بود ، سه چهار عدد پتوی مستعمل ، تعدادی ظروف روئی و پلاستیکی کثیف ، سه عدد بالش غیر بهداشتی و مقدار دیگری اسباب و لوازم بی ارزش نیز مشاهده میشد . مادر که از حضور ما آگاه شده بود تنها ، آمد و سلام کرد ، من گفتم اینجا متعلق به این کارخانه است ، شما نمی بایست به اینجا می آمدید ، لازمست فوراً اینجا را تخلیه نمائید ، زن که به نیّت ما از حضور در آنجا پی برده بود گفت ما هیچ چاره ای نداریم ، مال هر کس می خواهد باشد ، کجا برویم ؟ بوی بدنش آزار دهنده بود ، خواستم اطراف اطاق را بازدید کنم ، پشت اطاق ، زیر آفتاب ، دو دختری که قبلا شنیده بودم سر یک سفره کوچک پارچه ای نشسته بودند و نان و پنیر می خوردند ، نگاهشان به نگاه ما دوخته شد ولی کلامی به زبان نیاوردند .
پنجاه متری فاصله گرفتیم ، دقایقی بدون رد و بدل شدن کلامی با همکارم قدم زدیم ، در آن دقایق هر چه فکر می کردم هیچ چیز برای گفتن یا اظهار نظر نداشتم ، همکارم هم چیزی نمی گفت ، به طرف سواری برگشتیم ، سوار شدیم و به کارخانه مراجعت نمودیم ، هم من مغموم شده و در خود فرو رفته بودم و هم همکارم ، به دفتر کارم باز گشتم درب را قفل کردم ، مدتی تنها ماندم تا خود را بازیافتم ، از یک سو بر اساس وظیفه سازمانی می بایست بلافاصله توسط نیروهای حراست و در صورت نیاز نیروی انتظامی نسبت به اخراج آنان از املاک کارخانه اقدام مینمودم و از سوئی دیگر به شدت نگران آینده دخترها شده بودم و وجدانم حکم می کرد که کاری بکنم .
تلفن را برداشتم با رئیس حراست که مرد خیرخواهی بود موضوع را در میان گذاشتم و از او خواهش کردم که فعلاً بدون هیچ اقدام خاصی تا چند روز ، مقداری غذا از سهمیه کارکنان حراست ، به آنان بدهد تا به کمک هم راه حل مناسبی بیابیم ، او به آنجا سرکشی نموده ، بیست لیتر نفت به همراه یک چراغ علاءالدین نفتی برایشان تهیه کرده و از کارکنان حراست خواسته بود که در هر وعده مقداری از غذای خودشان را به آنان بدهند و در حد امکان از آمد و رفت افراد غیر جلوگیری به عمل آورند .
با وساطت افرادی در شهر با امام جمعه و استاندار تماس حاصل و تقاضای مساعدت شد و با لاخره پس از حدود دو هفته پیگیریهای مستمر خبر مسرت آمیز موافقت کانون شبانه روزی الزهرا (س) به منظور تحت سرپرستی و مراقبت قرار دارن دخترها در کانون مذکور ، دریافت شد .
صبح یک روز خوب زمستانی دو عدد سواری در نزدیکی اطاقک مزبور متوقف شدند و نمایندگان کانون ا لزهرا شامل دو نفر آقا و یک خانم ، من ، ریاست حراست ، و دو نفر دیگر از همکاران پیاده شدیم ، موضوع را با مادر دخترها در میان گذاشتیم ، او مخالفت شديد خود را با اين تصميم ابراز كرد و به بچه ها كه به شدت از او مي ترسيدند دستور داد تا آماده رفتن به منطقه ديگري شوند او را با تهديد و وعده كمك مالي قابل ملاحظه ، تا اندازه ای آرام كرديم ، گريه مي كرد ، مي گفت اگر بچه ها را ببريد بالافاصله خودم را مي كشم ، با او از آينده بچه ها صحبت شد ، همه ما سعيمان را براين متمركز كرده بوديم كه عاطفه مادري او را تحريك كنيم ولي كمتر موّفق بوديم مي گفت اگر بچه ها احتياج به حمايت دارند من هم همينطور بايد به من هم كمك كنيد ، درست مي گفت ، به او قول داديم كه همة سعيمان را جهت خريدن يكباب منزل كوچك در يكي از دهات اطراف كارخانه به عمل بیاوریم و در صورت امکان او را تحت پوشش كميته امداد امام خميني (ره) قرار دهیم او با اكراه و ترديد و پس از آنكه بارها از ما تعهد اخلاقي براي حمايت ازخودش گرفت، بشرط اينكه هفته اي يكبار بچه ها را ببيند ، رضايت داد ، صورت جلسه اي تنظيم شد و او و همه ما امضاء كرديم ، بچه ها مردد ونگران بودند با آنها هم صحبت شد ، گريه مي كردند، از مادرشان خواستيم كه آنها را قانع كند ، او آنها را به گوشه اي برد سرشان را می بوسيد ، آرام برايشان حرف میزد خودش هم گريه مي كرد ، بچه ها به دستها ولباس مادرشان چسبيده بودند وهر از مدتي در بین گفتگوهائي كه با مادرشان داشتند ، با نگراني به جمع ما می نگریستند ، تعدادي لباس براي آنها تهيه شده بود ، يكي از نمايندگان كانون كه زن بسيار مهربان و دنيا ديده اي بود با لباسها به آنها نزدیک شد ، لباسها ، تعدادي آدامس و شكلات را به آنها داد و سرشان را بوسيد دستهايشان را در دست گرفت و دقايقي با آنها صحبت كرد تا آن که آرام شدند ما هم باز برای مادرشان صحبت و به تعهد خويش تأكيد كرديم نزدیک سواری يكبار ديگر بچه ها درآغوش مادرشان قرار گرفتند امّا اينبار بچه ها كمتر و مادر بيشتر گريه مي كردند ، با دخالت خانمي كه نماينده كانون بود با ملايمت و محبت ، مادر و بچه ها از هم جدا شدند لحظاتي بعد يك عدد از سواريها در حاليكه بچه ها اشكباران دست تكان مي دادند از آنجا دور شد بعد از گذشت آن سواری از پيچ جاده ، مادر بر روي زمين نشست ،صورتش را روي خاك گذاشت و گریه کرد ، هق هق گريه اش بغض يكي دو نفر از ما را هم تركاند ، ما نیز گريه كرديم ، يكي از ما مادر را دلداري داد و باز هم قول داد كه به وضع او هم رسيدگي شود، تعدادي لباس و مقداري پول و چند عدد پتو به او داديم و آسوده تر به كارخانه برگشتيم .
با همت همكاران و افراد خيّري كه به آنها رجوع شد پس از حدود يكماه ، تقریبا یک ميليون تومان جمع آوري ، در دهكده اي در نزديكي كارخانه منزلي خريداري و به آن خانم تحويل گرديد ، و هر از مدتی مقداری پول از بین همکاران جمع آوری و به مرور برایش ارسال میشد .
بعدها شنيده شد هر دو دختر با سرپرستي كانون ازدواج كردند و مادر در يك تصادف رانندگي فوت نمود .

Reply
سلام افسانه خانم
6/27/2007 6:56 AM
kaveh, 37
SAVEH
Iran

سلام افسانه خانم
اميدوارم كه خوب و سلامت باشين

زندگي يه بازيه قماره.راه پر گردو غباره

گاهي خنده گاهي گريه.مثل پاييز و بهاره







Reply
salam
6/20/2007 5:45 AM
zia, 38
Iran

The greatest handicap - Fear

*******

The best day - Today

*******

Hardest thing to do - To begin

*******

Easiest thing to do - Finding faults

*******
Most useless asset - Pride

*******

Most useful asset - Humility

*******

Most disagreeable person - The complainer

*******

Great need - Common sense

*******

Meanest feeling - Regret at another's success

*******

Best gift - Forgiveness

*******

The hardest & most painful to accept - Defeat

*******

The greatest knowledge - Experience

*******

The greatest thing - LOVE

*******

The greatest success in the world - PEACE OF MIND

Reply
shahab
5/28/2007 6:04 AM
mechanic enj, 28
Mashhad
Iran

salam

Reply
زندگی
4/27/2007 7:42 PM
متین, 51
Mashhad
Iran

زندگی چون گل سرخی است٬ پر از خار٬ پر از برگ٬ پر از عطر لطیف
یادمان باشد اگر گل چیدیم
عطر و خار و گل و برگ٬ همه همسایه دیوار به دیوار همند...

Reply
maxmax6
4/18/2007 1:12 PM
maxmax6, 38
Austria

hi

Reply
salam
2/20/2007 7:35 AM
ali59, 27
Tehran
Iran

salam khoshhal misham bishtar ashna shim :-)

Reply

35 Comments
Page 1 of 4 - 1 2 3 4 Next > - Show all

Subject:
Body: